«تازه حاکمِ شرع شده بودم، برای خیلی از همکارانام سوال بود که چگونه میشود اینها را سَرِ جایشان نشاند. عصر از پیش امام بازگشته بودم و با همراهان و محافظانام داشتیم میآمدیم داخل کوچه منزل، که از شیشه ماشین دیدم دو تا بچه پانزده، شانزده ساله گویا مخفیانه چیزی با هم ردوبدل کردند. دستور دادم بگیرند و بگردندشان ببینم ماجرا چیه. خودم از کیف پسره، روزنامه مجاهدین را در آوردم. یادم هست فامیلاش شریعتی بود. همانجا پسره را با گلوله زدم و به همراهانام گفتم اینجوری باید با این جانوران برخورد کرد!»