Search

زنان در زندان

نیروانا تربتی‌نژاد

روایت زنانی که پیش از «مجرم» شدن، قربانی خشونت، فقر و بی‌پناهی بودند

نیروانا تربتی‌نژاد در یادداشتی با عنوان «زنان در زندان» از تجربه حضور در بند نسوان زندان امیرآباد گرگان نوشته و با روایت زندگی شماری از زندانیان زن، تصویری از تأثیر فقر، کودک‌همسری، خشونت خانگی، محرومیت از آموزش و تبعیض ساختاری بر سرنوشت آنان ارائه کرده است. او در این روایت تأکید می‌کند که بسیاری از این زنان، پیش از آنکه به عنوان «مجرم» شناخته شوند، سال‌ها قربانی خشونت، تحقیر، بی‌پناهی و محرومیت بوده‌اند.

یادداشت نیروانا تربتی‌نژاد به شرح زیر است:

این متن برگرفته از تجربه و زیست کوتاه من در بند نسوان زندان امیرآباد گرگان است؛ زیستی در کنار زنانی که وقتی پای صحبت و هم‌کلامی با آنها می‌نشینی، گاهی فراموش می‌کنی به چه جرمی در بند هستند.

این روایت تلاشی برای توجیه جرم نیست؛ بلکه کوششی است برای فهم شرایط زیستی زنانی که بسیاری از جرم‌هایشان در بستر خشونت، فقر، بی‌پناهی و نابرابری شکل گرفته است.

بیشتر آنها در شرایطی زندگی می‌کردند که شاید اگر هرکدام از ما نیز در همان موقعیت قرار می‌گرفتیم، برای محافظت از خود ناچار می‌شدیم پدر، همسر یا مردی را که سال‌ها بر ما خشونت روا داشته، به قتل برسانیم. یا اگر در خانواده‌ای فقیر، محروم از آموزش و متعلق به فرودست‌ترین طبقات این جامعه متولد می‌شدیم، برای بقا به دزدی، یا تن دادن به روابط و کارهایی که انتخاب آزادانه ما نبوده، سوق پیدا می‌کردیم.

می‌خواهم روایت‌هایی تلخ از تجربه زیسته این زنان را بازگو کنم؛ روایت‌هایی که شاید بتوانند تصویری روشن‌تر از تأثیر شرایط اجتماعی، فقر، خشونت و تبعیض بر وقوع جرم ارائه دهند؛ چیزهایی که من در آن روزها، میان دیوارهای زندان، با تمام وجود لمس کردم.

لیلا، دختر ترکمن ۲۲ ساله‌ای بود که به جرم قتل همسر ۶۰ ساله‌اش در شب عقد، در سال ۱۴۰۲ در زندان بود. من مدتی با او در یک بند بودم. چشمان بسیار زیبایی داشت و در تیم والیبال بند هم‌تیمی من بود.

اما روایت لیلا به همین یک خط خلاصه نمی‌شود. لیلا تنها یک «مجرم» نبود؛ او حامل یک زندگی پر از خشونت بود. پدرش به او تعرض کرده بود و حاصل آن، تولد فرزندی دارای معلولیت بود. در یکی از جلسات دادگاه، زمانی که در برابر قاضی برای دفاع از خود قرار گرفت، تنها جمله‌ای که گفت این بود:

«درختی بود که خودم کاشتم، میوه‌هاش را هم خودم می‌خورم.»

لیلا در زندان بود، در حالی که پدرش آزاد بود. با این حال، من او را تنها مقصر این تراژدی نمی‌دانم. جامعه‌ای که ساختارهای مردسالارانه را بازتولید و تقویت می‌کند، می‌تواند زمینه‌ساز چنین خشونت‌ها و در نهایت چنین جرم‌هایی باشد.

مهسا حدوداً ۲۵ ساله بود؛ دختری آرام، کم‌حرف و درون‌گرا که جز با چند نفر از هم‌اتاقی‌هایش ارتباط زیادی برقرار نمی‌کرد. او پنج سال از عمرش را در زندان گذرانده بود.

مهسا پدرش را با تبر، زمانی که در حال نماز خواندن بود، به قتل رسانده بود. این اتفاق ناگهانی و ساده نبود؛ پشت آن سال‌ها حبس در خانه، کنترل شدید، و محدودیت‌های سنگین خانوادگی قرار داشت. پدری که او را از داشتن هرگونه رابطه عاطفی منع می‌کرد و تصمیم داشت او را برخلاف میلش به عقد مردی حدوداً ۵۰ ساله درآورد.

بی‌تردید، کشتن یک انسان، در هر شرایطی، عملی هولناک و غیرقابل انکار است. اما در روایت مهسا، نمی‌توان تنها به لحظه وقوع قتل نگاه کرد و تمام زمینه‌های پیش از آن را نادیده گرفت. پرسش مهم این است که چه شرایطی یک انسان را به نقطه‌ای می‌رساند که دست به چنین تصمیمی بزند؟ اگر مهسا در جامعه‌ای زندگی می‌کرد که در آن زنان به واسطه «زن بودن» تحت مالکیت یا تصمیم‌گیری دیگران قرار نمی‌گرفتند ــ چه در نقش پدر، چه برادر یا همسر ــ شاید امروز مسیر زندگی‌اش به دیوارهای زندان ختم نمی‌شد.

مهسا برای دوست داشتن، که یک نیاز طبیعی و بنیادی انسانی است، و برای نپذیرفتن ازدواج اجباری، امروز به جرم قتل در زندان بود. در حالی که آنچه او می‌خواست نه یک امر غیرعادی، بلکه حق انتخاب در ساده‌ترین شکل انسانی‌اش بود.

آنچه از زندگی او شنیده بودم، تصویری تلخ‌تر از این روایت را کامل می‌کرد. مهسا عاشق درس خواندن بود، اما خانواده‌اش حتی همین امکان ساده را نیز از او گرفته بودند. او در کودکی اجازه نداشت مانند دیگر کودکان به کوچه برود و با هم‌سن‌وسال‌هایش بازی کند؛ کودکی‌اش در فضای بسته خانه، زیر سایه کنترل و محدودیت شکل گرفته بود، بی‌آنکه فرصتی برای تجربه آزادی‌های ابتدایی داشته باشد.

۹ اسفند ۱۴۰۴، حدود ساعت ۱۲ شب، پس از یک هفته انفرادی، به بند زندان منتقل شدم. تازه از اخبار مربوط به آغاز جنگ مطلع شده بودم و ذهنم درگیر بیرون از زندان و نگرانی برای مردم بود. در همین حال، برای رفتن به سرویس بهداشتی از اتاق خارج شدم که ملیحه را دیدم. دروغ چرا، لحظه‌ای ترسیدم، اما سعی کردم هیچ نشانی از آن در چهره‌ام دیده نشود.

ملیحه ۱۸ ساله بود؛ تمام بدنش دچار سوختگی شده بود و یکی از هم‌اتاقی‌ها برای کمک او را به سرویس همراهی می‌کرد و در حین حرکت برایش پماد می‌زد.

ملیحه در سن ۸ سالگی به عقد مردی ۳۰ ساله درآمده بود؛ مردی راننده کامیون که بیشتر در سفر بود و یک هفته در ماه بیشتر در خانه نبود. خشونت بخشی دائمی از زندگی ملیحه بود. گاهی به بهانه‌های بسیار ساده، مثلاً به دلیل اینکه لباس‌هایش از نظر همسرش درست شسته نشده بود، او به شکل وحشیانه‌ای مورد ضرب و شتم قرار می‌گرفت.

آنها با مادرشوهرش زندگی می‌کردند. زمانی که شوهرش در خانه نبود، این خشونت از سوی مادرشوهر ادامه پیدا می‌کرد؛ یک‌بار نیز به دلیل اینکه قصد کار کردن داشت، آن‌قدر کتک خورده بود که دندان و انگشت کوچک دستش شکسته بود.

ملیحه در ۱۷ سالگی عاشق پسر همسایه شده بود. او توانسته بود در غیاب مادرشوهر، به طور مخفیانه او را ببیند و این رابطه مدتی ادامه داشت تا زمانی که از همسرش صاحب فرزند شد.

و مادرشوهرش نظارت شدیدتری بر او اعمال می‌کرد و اجازه نمی‌داد لحظه‌ای تنها بماند؛ هرچند نه از سر محبت به ملیحه، بلکه برای سالم به دنیا آمدن نوه‌اش.

یک ماه پس از تولد فرزندش، شوهرش در سانحه تصادف جان باخت. پس از آن، ارتباط ملیحه با پسر همسایه دوباره شکل گرفت، اما این بار شرایط سخت‌تر شده بود. مادرشوهر تصمیم گرفت او را به عقد خواهرزاده خود که سه فرزند داشت درآورد و خانواده ملیحه نیز مخالفتی نکردند.

در چنین شرایطی، ملیحه تصمیم به فرار با پسر همسایه گرفت. اما پیش از فرار، در اوج فشار روانی و سال‌ها خشونت و محدودیت، تصمیمی گرفت. خانه را، در زمانی که مادرشوهرش خواب بود، به آتش کشید و خود نیز در همان حادثه دچار سوختگی شدید شد و نتوانست به موقع فرار کند.

تا زمانی که من در زندان بودم، پرونده او در مرحله دادسرا قرار داشت و مادرشوهرش نیز با وضعیت جسمی بسیار وخیم در بیمارستان بستری بود.

سارا، فاطمه، رقیقه و چندین نفر دیگر، زنانی بودند که با لبخند وارد زندان می‌شدند، اما زمانی که قرار بود از زندان خارج شوند، اندوهگین بودند.

بسیاری از آنها به دلیل گرسنگی، فقر یا داشتن خانه‌ای ناامن دست به دزدی می‌زدند؛ و حتی گاهی به شکلی این کار را انجام می‌دادند که عملاً منجر به دستگیری‌شان شود، تا جایی برای خواب و غذایی حداقلی پیدا کنند. جایی که در ظاهر زندان بود، اما برای برخی از آنها به شکلی تلخ، به پناهگاهی برای بقا تبدیل شده بود.

غذایی که در آن گاهی بال سوسک پیدا می‌شد، برنجی که کاملاً دم نکشیده بود و فقط آبکش شده بود، و آب آشامیدنی‌ای که از چاه و سرویس بهداشتی تأمین می‌شد.

روایت‌هایی بسیار تلخ‌تر نیز وجود دارد که اگر بخواهم هرکدام را به تفصیل بازگو کنم، صدها صفحه نیز کافی نخواهد بود. هدف از بیان تجربه این زنان در بند، این است که نشان دهم اگر برخی از آنها دچار آسیب‌های روانی شده‌اند و ممکن است در جایگاه یک قاتل یا یک دزد قرار گرفته باشند، این به معنای وجود «ذات پلید» در آنها نیست.

بیشتر آنها در بستری اجتماعی زیسته‌اند که فقر، خشونت و محرومیت ساختاری در آن غالب بوده است. اغلب خانواده‌هایشان حتی تا سطح دیپلم نیز تحصیل نکرده بودند و به دلیل فقر، آموزش را نیمه‌کاره رها کرده بودند.

در چنین شرایطی، اگر خانواده‌ای تصمیم به فرستادن فرزندانش به مدرسه می‌گرفت، معمولاً اولویت با پسران بود؛ زیرا در ذهن بسیاری، «نان‌آور خانواده» بودن به مردان نسبت داده می‌شد. در نتیجه، دختران، فارغ از علاقه یا استعدادشان، اغلب از حق آموزش و رشد محروم می‌ماندند و تحصیل برایشان معنایی پیدا نمی‌کرد.

زنانی که از حق تحصیل محروم می‌شوند، در خانه تحت کنترل و خشونت قرار می‌گیرند و در نهایت ناچار به فرار می‌شوند، چه راهی برای ادامه زندگی پیش روی خود می‌بینند؟ دختری که نه مهارتی آموخته، نه اجازه استقلال مالی داشته و نه حتی امکان تجربه ساده‌ترین آزادی‌های انسانی را پیدا کرده است، پس از فرار چگونه باید زنده بماند؟ بسیاری از این زنان، پیش از آنکه «مجرم» باشند، انسان‌هایی بی‌پناه و محروم بوده‌اند که جامعه راه‌های سالم بقا را از آنها گرفته است.

مسئله اینجاست که چرا هنوز در بسیاری از خانواده‌ها و ساختارهای اجتماعی، صرفِ «مرد بودن» به یک امتیاز تبدیل می‌شود؛ امتیازی که به بعضی مردان اجازه می‌دهد درباره ابتدایی‌ترین حقوق زنان تصمیم بگیرند. حق تحصیل، حق انتخاب، حق کار کردن، حق دوست داشتن و حتی حق داشتن یک زندگی امن، گاهی به سادگی از زنان گرفته می‌شود؛ فقط به این دلیل که زن هستند.

من نمی‌توانم خودم را به‌طور کامل جای زنانی بگذارم که از سر بی‌پناهی و گرسنگی، عمداً به شکلی دزدی می‌کنند که دستگیر شوند، فقط برای اینکه چند هفته یا چند ماه جایی برای خوابیدن و غذایی هرچند بی‌کیفیت داشته باشند. زنانی که زندان، با تمام تحقیر و سختی‌اش، برایشان امن‌تر از خانه یا خیابان است.

زنانی را دیده‌ام که هنگام بازجویی و در برابر مقام‌های قضایی، نه فقط با مجازات، بلکه با تمسخر نیز روبه‌رو می‌شدند. با لحنی تحقیرآمیز به آنها می‌گفتند:

«رفته‌ای دزدی؟»

«رفته‌ای سیم برق دزدیده‌ای؟»

و گاهی این جملات را چنان بیان می‌کردند که انگار با انسانی بی‌ارزش روبه‌رو هستند، نه زنی که شاید تمام زندگی‌اش در فقر، خشونت و محرومیت گذشته است.

تلخ‌تر از همه، لحظه آزادی بعضی از این زنان بود. برخلاف تصویری که از آزادی در ذهن داریم، بسیاری از آنها با غصه زندان را ترک می‌کردند. چون می‌دانستند بیرون، نه خانه‌ای امن در انتظارشان است، نه خانواده‌ای حامی، نه شغلی، و نه آینده‌ای روشن. آنها از زندان خارج می‌شدند، اما دوباره به همان چرخه فقر، خشونت و بی‌پناهی بازمی‌گشتند؛ چرخه‌ای که اغلب چند ماه بعد دوباره آنها را به زندان بازمی‌گرداند.

تا امروز دو بار به زندان رفته‌ام و هر بار با زنانی مواجه شده‌ام که هرکدام، روایتی تلخ‌تر از دیگری با خود حمل می‌کردند؛ زنانی که بسیاری از آنها پیش از آنکه «مجرم» باشند، سال‌ها قربانی خشونت، فقر، تحقیر و بی‌پناهی بوده‌اند.

زنانی را دیده‌ام که فرزندانی همراه خود داشتند؛ کودکانی که حاصل کودک‌همسری بودند. زنانی که در کودکی مورد تجاوز قرار گرفته بودند، یا بارها توسط پدرانشان شکنجه و آزار دیده بودند، اما امروز تمام آن گذشته دردناک در یک کلمه خلاصه شده است: «معتاد»، «دزد» یا «مجرم».

گاهی از خودم می‌پرسم آیا این زنان، با شرایطی که در آن رشد کرده‌اند، اساساً امکان آن را داشته‌اند که به انسان دیگری تبدیل شوند؟ دختری که از کودکی در محیطی پر از خشونت، فقر و محرومیت بزرگ شده، از تحصیل بازمانده، امنیت نداشته و مدام تحقیر شده است، چگونه باید در بزرگسالی زندگی متفاوتی می‌ساخت؟

رفتار بسیاری از زندانبان‌ها با این زنان نیز سرشار از تحقیر بود؛ به‌خصوص با زنانی که به دلیل تن‌فروشی یا کار جنسی در زندان بودند. بارها شنیده بودم که می‌گفتند:

«خودشان خواسته‌اند.»

«اگر آدم بخواهد کار کند، کار پیدا می‌کند.»

آنها چنان حرف می‌زدند که انگار از واقعیت جامعه‌ای که همین زنان در آن زندگی کرده‌اند، هیچ تصوری ندارند؛ انگار فقر، بی‌سوادی، فرار از خانه، خشونت خانوادگی و نبود هیچ پناهگاهی، فقط مفاهیمی دور و انتزاعی هستند.

باید میان «انتخاب آزادانه» و «اجبار برای بقا» تفاوت قائل شد. اگر انسانی، آزادانه و با اختیار کامل درباره بدن و زندگی خود تصمیم بگیرد، مسئله‌ای متفاوت است. اما بسیاری از زنانی که من در زندان دیدم، هیچ‌گاه امکان انتخاب واقعی نداشتند. بیشتر آنها نه تحصیلاتی داشتند، نه مهارتی، نه خانواده‌ای امن، و نه جایی برای بازگشت.

بسیاری از آنها از خانه فرار کرده بودند؛ خانه‌هایی که برایشان بیشتر شبیه محل مجازات بود تا پناهگاه. اغلب از ترس ازدواج اجباری، خشونت خانوادگی یا آزار جنسی گریخته بودند و پس از فرار، ناچار می‌شدند به کاری تن بدهند که بتواند در کوتاه‌ترین زمان ممکن برایشان پول، سرپناه یا حداقل امکان زنده ماندن فراهم کند.

گاهی با خود فکر می‌کنم اگر این زنان حق انتخاب داشتند؛ اگر اجازه داشتند درس بخوانند، اگر قربانی فقر و تفکرات مردسالارانه خانواده‌هایشان نمی‌شدند، اگر جامعه راهی برای استقلال و امنیت آنها فراهم می‌کرد، آیا باز هم بسیاری از آنها به سمت چنین زندگی‌هایی رانده می‌شدند؟

شاید پیش از آنکه این زنان را فقط با عنوان «مجرم» قضاوت کنیم، باید از خود بپرسیم جامعه‌ای که ابتدایی‌ترین فرصت‌های زندگی را از انسان‌ها می‌گیرد، چه سهمی در سرنوشت آنها دارد.

مشکل اساسی شاید این باشد که بسیاری، تنها به دنبال تنبیه این زنان هستند و می‌خواهند با شدیدترین شکل ممکن با آنها برخورد کنند؛ بی‌آنکه لحظه‌ای از خود بپرسند چه شرایطی یک انسان را به سمت چنین جرم‌هایی سوق می‌دهد.

انگار کسی که پشت میز قضاوت نشسته، هیچ‌گاه به این فکر نمی‌کند که چرا یک زن باید به نقطه‌ای برسد که برای بقا، برای فرار، یا حتی برای دفاع از خود، دست به جرم بزند. و شاید هم به این مسئله فکر می‌کند، اما اصلاح جامعه و از بین بردن ریشه‌های این خشونت‌ها برایش اهمیتی ندارد.

سالانه هزینه‌های بسیاری در این کشور صرف مراسم، عزاداری‌ها، برنامه‌های مختلف و قراردادهای کلان می‌شود. من در جایگاهی نیستم که بگویم این هزینه‌ها باید انجام شوند یا نه؛ اما با اطمینان می‌دانم که اگر بخشی از این هزینه‌ها صرف آموزش زنان آسیب‌دیده، ایجاد پناهگاه‌های امن، فراهم کردن فرصت شغلی، حمایت قانونی و درمان روانی آنها شود، جامعه‌ای امن‌تر و انسانی‌تر ساخته خواهد شد.

همچنین مقابله جدی با مردان آزارگر ــ فارغ از اینکه پدر، برادر یا همسر باشند ــ می‌تواند گامی مهم برای کاهش خشونت علیه زنان باشد. هیچ نسبتی نباید بهانه‌ای برای نادیده گرفتن خشونت شود.

روایت‌هایی که نوشتم، تنها بخشی کوتاه از تجربه‌ای بود که در زندان داشتم. احتمالاً باز هم به زندان خواهم رفت و زنانی دیگر با روایت‌هایی تلخ‌تر خواهم دید.

اما آنچه نباید فراموش شود این است که سال‌هاست زنان بسیاری، از سر اجبار، ترس و بی‌پناهی، تن به خشونت داده‌اند؛ زنانی که یا جان خود را از دست داده‌اند، یا با مرگ خودخواسته از این رنج گریخته‌اند، یا قربانی قتل‌هایی شده‌اند که نام «ناموس» و «غیرت» بر آن گذاشته‌اند.

برای پایان دادن به رنج زنان، باید زنان فرودست و آسیب‌دیده این جامعه را دید؛ باید رنج آنها را مسئله و دغدغه خود دانست، نه اینکه تنها آنها را با جرمی که مرتکب شده‌اند تعریف و قضاوت کرد.

شاید هیچ جامعه‌ای تنها با مجازات، امن‌تر نشود؛ جامعه زمانی امن‌تر خواهد شد که انسان‌ها پیش از سقوط، دیده شوند.

به امید روزی که هیچ زنی، برای زنده ماندن، ناچار به تحمل خشونت یا ارتکاب جرم نباشد.

خرداد ۱۴۰۴

نیروانا تربتی‌نژاد، شهروند ۲۰ ساله اهل گرگان، به همراه مادرش سایه امیرخانی در مراسم چهلم جاویدنام حسین سلیمانی، از جان‌باختگان خیزش دی‌ماه بازداشت شدند. مادرش شب دوم و نیروانا ۱۵ روز بعد با وثیقه آزاد شد.

نیروانا تربتی‌نژاد، طی دو سال گذشته تحت فشارهای مداوم امنیتی و قضایی بوده و اخیراً در یکی از پرونده‌های خود به شش ماه حبس تعزیری محکوم شده است. به گزارش منابع و سازمان‌های حقوق بشری، برخورد با او از سال ۱۴۰۱ آغاز شده و تاکنون شامل احضارهای متعدد، بازجویی‌های طولانی، تفتیش منزل، بازداشت شبانه و تشکیل چندین پرونده قضایی علیه وی بوده است.

انتشارات بیشتر ...