سهیل عربی، عکاس، وبلاگنویس ، کنشگر مدنی و زندانی سیاسی پیشین است که طی بیش از یک دهه گذشته، به دلیل فعالیتهای انتقادی و افشاگرانه خود، بارها طعم حبس، تبعید و فشارهای امنیتی را چشیده است. او که پیش از بازداشتهای اخیر نیز سالهای متمادی از عمر خود را در زندانهای اوین و تهران بزرگ سپری کرده، همواره به عنوان صدایی رساتر از پشت میلهها برای دادخواهی شناخته شده است. وی که بهتازگی پس از تحمل دورهای جدید از حبس در زندان قزلحصار کرج آزاد شده، در نامهای تکاندهنده با عنوان «حبس در جنگ؛ تلاش برای بقا در زندان قزلحصار»، به تشریح ابعاد هولناکی از شرایط نگهداری در سوئیت ۳۵ واحد سه این زندان پرداخته است.
سهیل در این نامه، با توصیف فضای مرگمحور حاکم بر این بند، از حضور زندانیان جوان محکوم به اعدام، محرومیتهای شدید ارتباطی از جمله ممنوعیت تماس و ملاقات، و همچنین آنچه «شکنجههای فیزیکی سیستماتیک و رفتارهای خشونتآمیز» توسط برخی مسئولان زندان خوانده، پرده برداشته است. در ادامه این نامه آمده است:
حبس در جنگ؛ تلاش برای بقا در زندان قزلحصار، به روایت سهیل عربی
سهیل عربی
پیشگفتار
سلول ۱۰ سوئیت قزلحصار؛ همانجایی که سازمان زندانها آن را «اندرزگاه تربیت_سالن ۳۵ واحد ۳ ندامتگاه قزلحصار» مینامد.
کنارم چند جوانِ متولد نیمه دوم دهه هشتاد نشستهاند؛ کمتر از بیستساله. گردنهایشان را بالا و پایین و چپ و راست تکان میدهند؛ تمرین میکنند تا عضلات گردنشان برای طناب دار آماده شود.
با بغض و اندوه میگویند: «میخواهیم گردنهایمان را برای دار آماده کنیم.»
اینجا بوی مرگ چنان سنگین است که وقتی زمین از انفجارها و عبور جنگندههای آمریکایی یا اسرائیلی میلرزد و طلق پنجرهها فرو میریزد، کسی نمیترسد. بسیاری هورا میکشند و شادی میکنند. گاهی اگر بیش از یک روز صدایی از جنگندهها و انفجارها نیاید، بسیاری از زندانیان و حتی برخی از کارکنان زندان غمگین میشوند…
اینجا ایران است.
سوئیت واحد سه زندان قزلحصار.
صدای فریاد چند زندانی از راهرو میآید:
«ننگ بر ستمگر! ننگ بر شکنجهگر!»
صدایشان آشنا است.
حمزه و سعید را تشخیص میدهم.
اینجا چه میکنند؟ چرا فریاد میزنند؟
چند روز بعد میفهمم پویا(قبادی) و چند همبند پیشینم، از مدتها پیش در سلول کناری بودهاند و سپس اعدامشان کردهاند.
اندوه و خشم چنان در وجودم موج میزند که نزدیک است منفجر شوم، اما نباید همسلولیهایم بفهمند. آنها بسیار جواناند و از محکومیت به اعدام وحشتزده.
- یک غروب، افسر جانشین در سلول را باز میکند و سلطانعلی را صدا میزند:
- «پیرمرد بیا بیرون. همسلولیهات خیلی جواناند، سر و صدا میکنند، اذیت میشوی. بیا ببرمت جای بهتر.»
- سلطانعلی میگوید: «اشکالی ندارد، دوستشان دارم.»
- افسر پاسخ میدهد: «دستور از بالاست، پیرمرد.»
- سلطانعلی را میبرند.
- صبح از افسر نگهبان میخواهیم داروهای سلطانعلی را به او برسانیم. میگوید: «دیگر به دارو نیاز ندارد.»
- آنگاه میفهمیم «جای بهتر» یعنی جوخه اعدام.
**
نزدیک نیمهشب، در سلول باز میشود. افسر نگهبان میگوید:
«عرفان شکورزاده بیا بیرون، افسر جانشین کارت دارد.»
ما میدانیم این ساعت شب، افسر جانشین با محکوم به اعدام چه کار دارد. یخ میزنیم.
لحظات بلند شدن عرفان و گامهایش به سمت در، فریم به فریم در ذهنمان حک شده است. قبل از خروج، با حرکت لب و بیصدا میگوید:
«وصیتهایم را فراموش نکنید.»
«اگر جسم ما اعدام شد، روح آزادیخواهیمان باید تکثیر شود.
اگر رفتم، برایم سوگواری نکنید. مرا و هر دادخواه جانباختهای را زندگی کنید.»
■■■
فردا نوبت عباسی و افراشته است.
پسفردا مهرداد و…
بعضیها را پیش از اجرای حکم با لوله آب میزنند. هر زندانی که اعتراض کند، او را هم…
اینجا فقط شکنجهگاه و کشتارگاه نیست. فجایعی رخ میدهد عجیبتر از بدترین کابوسهای آدمی.
صدای کتک زدن همبندان با لوله آب.
صدای میثم سیفی، افسر نگهبان ولایی که با ذوق به دستیارانش میگوید:
«بچهها گرم کنید برای مراسم استقبال از یک معاند!»
دقایقی بعد در ورودی بند باز میشود، دست و پای زندانی را میبندند و سه نفر با لوله به جانش میافتند.
اینجا قزلحصار است.
بخش اول: بازداشت
بیست اسفند ۱۴۰۴
از آغاز جنگ (۹ اسفند) و با قطع دوباره اینترنت، شغل اول و دومم — عکاسی تبلیغاتی و مستندسازی و ترجمه — تقریباً تعطیل شد. تنها راه باقیمانده برای کسب درآمد، کار با موتور و رانندگی در تاکسیهای اینترنتی بود.
مانند روزهای قبل، حدود ساعت چهار عصر بین دو سرویس، جلوی پارک اوستا نشسته بودم. به دلیل اختلال اینترنت، اپلیکیشن اسنپفود کار نمیکرد. تصمیم گرفتم تا رفع مشکل، به یکی از دوستان سر بزنم. حین مکالمه تلفنی، ناگهان دو نفر به من حمله کردند. یکی گوشیام را گرفت و دیگری کولهپشتیام را. شروع به تفتیش و بازجویی کردند.
پرسیدم: «از کجا هستید؟»
گفتند: «قرارگاه ثارالله.»
کارت شناسایی و حکم بازداشت خواستم. با بیسیم بسیجیها را خبر کردند. فحاشی به خانواده و ضربوشتم آغاز شد. مدام میپرسیدند: «استارلینک و اسلحه کجاست؟» و من تکرار میکردم که ندارم. باورشان نمیشد.
پس از چند مرحله بازجویی توسط نیروهای سپاه و بسیج، به خانه دوستم هم حمله کردند. پس از بازرسی، بازجو با کسی تماس گرفت و گفت: «اینجا چیزی نبود.» سپس رو به همکارش کرد: «حاجی میگوید فقط سهیل عربی.» بعد به من نگاه کرد و با نفرت گفت: «پوستت را میکنم!»
مرا سوار یک سورن سفید کردند و از میدان انقلاب به سمت جنوب شرق حرکت کردیم.
از سال ۱۳۹۶، این چهارمین باری است که با چشمبند به این مکان منتقل میشوم. حتی با چشم بسته هم میدانم کجا میرویم:
الف یک.
جایی که تکیهکلام شکنجهگرانش این است:
«اینجا اوین نیست! حقوق بشر آنتن نمیدهد!»
در مسیر، بازجویی و تهمتها ادامه داشت. خیابانها خلوت بود. چند بار صدای انفجار شنیدیم. پرسیدند: «از صدای انفجار نمیترسی؟»
گفتم: «شما در این سالها چنان شکنجهام کردید که مردن با موشک و پهپاد هم برایم به مثابه رهایی از زجرها است.»
به الف یک رسیدیم. هوا کاملاً تاریک شده بود.
از سورن سفید پلاک قرمز پیادهام کردند و سوار مینیبوس کردند. دستها، پاها و چشمانم را بستند. تا صبح در همان مینیبوس محبوس ماندم؛ در دل شب پهپادها و انفجارها.
من با فشار خون بالا و نیاز مکرر به ادرار، تمام شب و حتی نیمی از روز بعد را خود را نگه داشتم.
چند بار با تمسخر به من گفتند:
«اینقدر نگهت میداریم تا به خودت بشاشی.»
پس از آن شب سرد و پر از انفجار، بازجوها به مینیبوس آمدند.
بازجوی اصلی — همان که شب قبل وعده داده بود «پوستت را میکنم» — با لحنی تمسخرآمیز وارد شد و گفت:
«خوش گذشت؟»
با لبخندی تلخ پاسخ دادم:
«نوبت خوشگذرانی شما هم خواهد رسید.»
سؤالهای مسخره آغاز شد:
«چرا مردم را به اغتشاش تحریک کردی؟»
«اغتشاش نه، اعتراض و دادخواهی. این را تکرار کن.»
وقتی تهدید کرد که اگر «پررو» شوم چنان میزند که…, حرفش را قطع کردم و گفتم:
«مرگ برای من بسیار شیرینتر از تحمل ذلت است.»
بازجوها بیرون رفتند و گروه دیگری آمدند. رمز تلگرام و سیگنال را خواستند.
گفتم: «چیز پنهانی ندارم. مطالبم عمومی منتشر شده. الان هم به خاطر نیاز شدید به سرویس بهداشتی، چیزی به یادم نمیآید.»
تکرار کردند: «یا پسورد را میدهی یا نگهت میداریم تا به خودت بشاشی.»
بازجوی بعدی با سؤالهای پیاپی آمد:
«چرا مردم را تحریک میکنید؟»
«چرا به زخمیها کمک کردید؟»
«چرا به فلانی در خانهات پناه دادی؟»
«چرا به زندانیان معاند کمک میکنید؟»
هر بار پاسخم یکی بود: «نیاز به سرویس بهداشتی دارم…»
و پاسخشان همیشه همان تهدید تکراری.
سرانجام خواستند از مینیبوس پیاده شوم. دوباره سوار سورن کردند و به سمت بازپرسی( جنتآباد )حرکت کردیم.
مأمور انتقال گفت: «چشمبندت را بردار.» سپس رو به من کرد: «میدانی دیشب چه شبی بود؟ شبی که چندین همکار ما در ایستهای بازرسی شهید شدند…»
گفتم: «فکر میکنی من خوشحالم؟
من این شبها جلوی دانشگاه، روبهروی کلانتری و کنار سربازها میایستادم. وقتی موشک میزدند و سربازها در جوی آب پناه میگرفتند، من جلویشان میایستادم و میگفتم: اگر قرار است بمیریم، پس با هم بمیریم.»
«اما شما با اختلاس، شکنجه، خفقان و اعدام، خیلیها را عاشق اسرائیل و آمریکا کردید.»
مأمور گفت: «برای ما هم سخت است که هموطن خودمان را زندانی کنیم، ولی شما آب به آسیاب دشمن میریزید.»
پاسخ دادم: «آب به آسیاب دشمن ریختن، بالا رفتن دلار از ۵۹ به ۱۶۰ هزار تومان در کمتر از ۱۸ ماه است.»
…
گفت ما هم با ظلم و فساد مخالفیم ، اما نباید دشمن سو استفاده کند …
گفتم اگر مدیریت درست باشد ،همه دنیا هم با ما دشمن باشند بهانه ای ندارند….
☆☆☆
به ساختمان بازپرسی در جنتآباد، بالاتر از پادگان انصارالمهدی رسیدیم. دفتر قاضی کشیک.
برگهای به من دادند که اطلاعات شخصیام در بالای آن تایپ شده بود. در پایین برگه قاضی کشیک با دستخط خودش نوشته بود که من متهم به «اجتماع و تبانی از طریق عضویت در گروه معاند فدراسیون عصر آنارشیسم و کمک به زخمیها و زندانیان معاند» هستم و باید دفاعیه بنویسم.
نوشتم:
«اولاً معاند با منتقد و دادخواه تفاوت دارد. من دادخواهم. ثانیاً هرگز عضو آن گروه نبودهام. قبلاً هم به همین اتهام پرونده داشتهام و مجازات شدهام. نزدیک به یک سال است که فدراسیون فعالیتش را متوقف کرده و من نقشی نداشتهام.»
قاضی پرسید: «آنارکو سندیکالیسم یعنی چه؟»
توضیح دادم: «آنارکو از واژه یونانی آنارخیا گرفته شده؛ به معنای مخالفت با هر نوع سلسلهمراتب استبدادی، ارباب و ستم. آنارکو سندیکالیسم شاخهای از آنارشیسم است که…»
حرفم را قطع کرد: «چرا اینقدر واژه انگلیسی به کار میبری؟ نمیفهمم.»
سادهتر گفتم: «ما علیه هر شکل از ستم و فساد هستیم.»
قاضی بسیار متعجب شد.
بیشتر برایش توضیح دادم و در فکر فرو رفت.
سپس منشی برگه بازداشت موقت همراه با محرومیت کامل از تماس تلفنی و ملاقات را داد که امضا کنم. نوشتم اعتراض دارم، قاضی کشیک عصبانی شد و گفت: «ببریدش زندان.»
به زندان تهران بزرگ منتقل شدم، اما آنجا مرا نپذیرفتند. گفتند دستور محرومیت کامل از تلفن و ملاقات را نمیتوانند اجرا کنند. «ببریدش قزلحصار.»
تقریباً دو ساعت طول کشید تا هماهنگی انجام شود.
■■■
بخش دوم_تجربه حبس و جنگ در سوییت اعدام
قزلحصار
بخش سوم: شکنجه های پنهان
شکنجه هایی که حتی گاه قربانیانش آن را به عنوان شکنجه به حساب نمی آورند.
برکت الله( زندانی افغان که یکی از چهار زندانی خدماتی این بند است ) حین نظافت سطل زباله را روبروی سلول ما گذاشت، یک سطل قرمز متمایل به نارنجی رنگ، من و هم سلولی هایم نوبتی جلوی در سلول می ایستادیم و به این سطل خیره می شدیم، چون مدت زیادی بود که رنگ تازه ندیده بودیم، سلول ۱۲ متری ما نور کافی ندارد، یک پنجره حدودا ۵۰در۶۰ سانتی بالای توالت که با یک ورق آهنی سوراخ سوراخ کور شده، ما فقط از آن روزنه های سه میلی متری روی پنجره و دریچه سلول و یک لامپ پنجاه واتی که شبانه روز روشن است، نور دریافت می کنیم.
نور لامپ مستقیم بر چشمهایمان می تابد اما سلول بسیار تاریک و دلگیر است، در سلول هیچ رنگ شادی نداریم، پتوهای خاکستری جیره دولتی،دیوار سفید و لباسهای دالتونی راه راه آبی مشکی که به اجبار تن همه ماست.
(در بند های عادی زندانیان مجازند لباسهای خودشان را بپوشند اما در سوییت هنگام ورود لباسهای خودمان را می گیرند و لباس آبی و مشکی راه راه تنمان می کنند.
این یکنواختی و نبود رنگ جدید به شدت دلگیر است و باعث تشدید افسردگی می شود، البته محرومیت ما از هواخوری این رنج را تشدید می کند.
شاید این رنج در برابر اینکه تقریبا هر روز چند هم بندمان را برای اجرای حکم اعدام می برند و اینکه زندانیان را با لوله های آهنی و لگد مورد ضرب و شتم قرار می دهند( شنیدن صدای برخورد لوله، لگد و سیلی ها به همنوعانمان و گاه خودمان) چندان مورد توجه قرار نگیرد، اما حتما آسیبهای خاص خود را دارد.
محرومیت از تماس تلفنی و ملاقات در اوضاع جنگی ، اینکه حتی تلوزیون ، رادیو و روزنامه نداریم و نمی دانیم این انفجار ها چه بلایی سر خانواده، میهن و هم میهنانمان آورده بیشتر باعث رنج و نگرانی می شود.
تا اواسط فروردین حتی از حق درمان محروم بودیم، من از فشار خون و تپش قلب رنج می برم و دارو نمی دادند، و خیلی از همبندیانم به ویژه سالخورده ها نیاز به درمان و دارو داشتم، تا اواسط فروردین که دکتر عباس زلفانی ( پزشک بهداری واحد سه)با فداکاری و پیگیری برایمان مجوز درمان گرفت.
اوضاع خوراک و جیره بهداشتی هم در دوران جنگ بدتر از دوران قبلی بود.
غذا کمتر و با کیفیت بدتر_افسران نگهبان در پاسخ به اعتراض ما نسبت به کمیت غذا می گفتند :
تازه همین مقدار هم با از خودگذشتگی زندانیان بندهای دیگر به شما می رسد، چون در بندهای عادی زندانیان حق خرید دارند و آکها که توان خرید دارند غذای جیره زندان را نمی خورند و به شما که حق خرید ندارید می دهند.
زندانیان جدید که وارد سلول می شوند اکثرا حین بازداشت و بازجویی شکنجه های روحی و فیزیکی شدیدی را تحمل کرده اند و با ورود هر یک و دیدن رنج آنها اوضاع روحی ما بدتر می شود ، به ویژه آنها که محکوم به اعدام هستند.
با واژه ها نمی توان کاملا شرح و توضیح داد اینکه همنوع و به ویژه هم سلولت را دار بزنند و نتوانی نجاتش دهی چه رنجی دارد…
فصل چهارم:
جنگ یا گریز؟
الف: مکانیسم بدن در برابر درد
وقتی تیغ جراحت بر پیکر انسان مینشیند، بدن با شتابی غریزی به میدان واکنش میآید. سیستم عصبی سمپاتیک، چون نگهبانی هوشیار، فعال میشود و هورمونهای استرس، آدرنالین و نورآدرنالین، چون سپاهیان بقا در خون جاری میگردند. این هورمونها، در لحظات بحرانی، درد را به حاشیه میرانند.
این پاسخ غریزی، که به نام هیپوآلژزی ناشی از استرس شناخته میشود، انسان را قادر میسازد تا در برابر خطر، به جای تسلیم به درد، به «جنگ» یا «گریز» برخیزد.
بر اساس تئوری کنترل دروازهای درد، مغز در این لحظات، چون دروازهبانی هوشمند، سیگنالهای درد را مهار میکند. تحریکات غیر دردناک یا تمرکز ذهن بر خطر، مسیرهای عصبی درد را موقتاً مسدود میسازد. فیبرهای عصبی A-delta، که درد تیز و فوری را منتقل میکنند، پیش از فیبرهای C، که حامل درد عمیق و پایدارند، به مغز میرسند. این تأخیر عصبی، همراه با ترشح مواد التهابی مانند هیستامین، پروستاگلاندینها و سیتوکینها در محل جراحت، باعث میشود که درد عمیقتر با تأخیر ظاهر شود، زمانی که التهاب اوج میگیرد و بدن از حالت اضطرار به آگاهی بازمیگردد.
این پدیده، که گاهی شوک اولیه یا تأخیر در درک درد نامیده میشود، نه تنها مکانیسمی زیستی برای بقاست، بلکه استعارهای است از واکنش انسان در برابر بحرانهای زندگی.
ب: جنگ یا گریز در زیست اجتماعی:
انسان، در برابر مصیبتهای اجتماعی، چون بدن در برابر جراحت، دو راه پیش رو دارد: جنگ یا گریز. در جوامعی که زیر یوغ استبداد، خفقان و نقض حقوق بشر خمیدهاند، اکثریت به گریز پناه میبرند. گریز، گاه به معنای سکوت است، گاه بیتفاوتی، و گاه مهاجرت* از سرزمینی که در آتش ستم میسوزد. اما این گریز، هرچند در لحظه آرامشبخش به نظر آید، تنها درد را به تعویق میاندازد، اما درمانش نمیکند.
در این میان، گروهی اندک، راه جنگ با ستمگر را برمیگزینند. آنها، آگاه از هزینههای سنگین این انتخاب – از شکنجه تا مرگ – در برابر ستم میایستند. اینان دریافتهاند که گریز، نه رهایی که پذیرش تدریجی ویرانی است. ستم، چون جنگی تحمیلی، دیر یا زود دامن همه را میگیرد، حتی آنان که گمان میکردند در پناه سکوت یا دوری، از گزندش در امانند. فلسفهی دادخواهی، در این حقیقت ریشه دارد که جنگ با ستم، نه انتخابی داوطلبانه، بلکه ضرورتی برای حفظ کرامت و بقای جامعه است.
در لحظهای که تیغ ستم بر پیکر جامعه فرود میآید، اکثریت در سکوتی سرد به گریز میاندیشند. اما دادخواهان، چون ستارگان در آسمانی ظلمانی، میدرخشند. آنها که جنگ را برگزیدهاند، نه از سر خشم، که از سر آگاهی. آنها میدانند که فرار، تنها زخم را عمیقتر میکند و آتش ستم را شعلهورتر. اینان، با پایبندی به حقیقت، در برابر طوفان ایستادهاند، هرچند بندهای اسارت بر دستانشان و رنج بر شانههایشان سنگینی کند.
«تو هنوز داغی، نمیفهمی!» این سخن، که در لحظهی جراحت بر زبان میآید، گویی هشداری است به جامعه: دردی که امروز نادیده میگیری، فردا تو را در بر خواهد گرفت. دادخواهان دربند، این حقیقت را فریاد میزنند: جنگ با ستم، نه تنها برای نجات خویش، که برای رهایی خانهی مشترکمان، جامعه، است.
ج: نسوز؛بلکه بساز، از میله های قفس بالهایی برای پرواز
بسیار دشوار است در چنین اوضاعی به راهکار نجات اندیشیدن، حتی بقا هم دشوار است، اما انسان دشواری وظیفه است و هیچ کس جز خودمان ناجی نیست، هنوز و در اوج فجایع شک ندارم که می توانیم راهکاری پیدا کنیم و به این اوضاع فجیع پایان دهیم.
با جسم و روح خسته می نویسم به این امید که وجدانهای بیدار برای کمک به قربانیان متحد شوند.
نخستین گام برای رهایی از این اوضاع این است که همه ” با هر گرایش سیاسی” برای نجات تمام قربانیان اعدام و شکنجه متحد شویم.
اعدام و شکنجه آسیب به تمام جامعه است، اینکه قربانی همفکر و مورد قبول ما باشد یا نباشد اهم مسئله نیست، مهمترین مسئله آسیبهای جبران ناپذیر این فجایع است.
آنچه نوشتم تنها بخشی از آن چیزی است که در این ماهها بر ما گذشت. فجایع، تحقیرها، شکنجهها و رنجهایی که زندانیان در اینجا تحمل میکنند بسیار فراتر از آن چیزی است که در این نامه آمده است. با توجه به شرایط جسمی و روحیام و با توجه به فوریتِ رساندن صدای کسانی که هر لحظه جانشان در خطر است، فعلاً فقط به مهمترین موارد؛ یعنی خطر جانی زندانیان و شکنجههایی که بر آنان اعمال میشود، پرداختم. اگر عمر و فرصت یاری کند، بهزودی درباره دیگر آنچه دیدهام و بر ما گذشته است نیز خواهم نوشت؛ برای ثبت حقیقت و برای آنکه رنج انسانها در سکوت و فراموشی دفن نشود.
■
بررسی جنبههای روانشناختی متن «حبس در جنگ؛ تلاش برای بقا در زندان قزلحصار» که سهیل عربی پس از رهایی موقت از قزلحصار نوشته است.
این روایت، فراتر از یک گزارش حقوق بشری، یک سند عمیق روانشناختی از ترومای جمعی، تابآوری انسانی و مکانیسمهای دفاعی در مواجهه با محیطی مرگمحور است. نویسنده با زبانی ساده اما حسی، لایههای روانی تجربه زندان در شرایط جنگ را آشکار میکند:
۱. فضای مرگمحور و «هنجارسازی مرگ» (Normalization of Death)یکی از قویترین عناصر روانشناختی متن، توصیف بوی مرگ به عنوان عنصر غالب محیط است
: زندانیان جوان (کمتر از ۲۰ سال) که گردنهایشان را تمرین میدهند برای طناب دار. این تصویر نماد آمادهسازی پیش از تروما (anticipatory trauma) است — مکانیسمی که ذهن برای کاهش شوک اعدام به کار میگیرد.
واکنش به انفجارهای جنگ:
به جای ترس، شادی و هورا کشیدن. مرگ خارجی (جنگ) به عنوان نجات یا امید بازتعریف میشود. این پدیده روانشناختی نشاندهنده نسبیسازی رنج است؛ وقتی مرگ داخلی چنان عادی شده که مرگ خارجی «خبر خوب» تلقی میشود.
این فضا، PTSD مزمن و desensitization (بیحسی عاطفی) را در زندانیان ایجاد میکند. مرگ دیگر استثنا نیست، بلکه روتین شده است
۲:
چرخه تروما، شکنجه و مقاومت
شکنجه روانی-جسمی: صداهای ضرب و شتم با لوله آب، خنده شکنجه گران (میثم سیفی: «بچهها گرم کنید برای استقبال از یک معاند!»)، محرومیت از تماس/ملاقات، سلول ۱۲ متری با ۱۰ نفر. اینها تکنیکهای سیستماتیک برای شکستن هویت (dehumanization) و ایجاد helplessness آموختهشده (learned helplessness) هستند.
نویسنده خودش را در نقش شاهد و همدرد توصیف میکند: خشم و اندوه را پنهان میکند :چون «همسلولیهایم جواناند و از اعدام وحشت دارند». این سرکوب عاطفی برای حفاظت از دیگران، نشانه تابآوری آلتروییستی (altruistic resilience) است.
۳. مکانیسمهای دفاعی و تابآوری روایتگری (Narrativization): نوشتن این متن خود یک عمل بازسازی معنادار (meaning-making) است. نویسنده تروما را به داستان مقاومت تبدیل میکند — از «تلاش برای بقا» در عنوان تا وصیت عرفان: «مرا زندگی کنید».
همدلی و پیوند جمعی: تمرکز روی نام افراد (سلطانعلی شیرزادی، عرفان شکورزاده، پویا قبادی) و جزئیات انسانی، جلوی depersonalization را میگیرد. زندان تلاش میکند افراد را به «عدد» تبدیل کند، اما روایت سهیل آنها را دوباره انسان میکند.
طنز تلخ و irony: «جای بهتر» = اعدام. این نوع طنز، مکانیسم دفاعی intellectualization یا humor در برابر وحشت مطلق است.
۴. تأثیر جنگ بر روان زندانی (War-Enhanced Trauma)
نویسنده( سهیل)حبس را در بستر جنگ قرار میدهد. جنگ خارجی:به رژیم اجازه تشدید سرکوب بدون توجه جهانی میدهد (پاکسازی داخلی زیر سایه موشک).
برای بسیاری از زندانیان، جنگ را به عامل امید تبدیل میکند (لرزش زمین = شادی).
این دوگانگی (ambivalence) منبع استرس شدید روانی است: همزمان آرزوی «پیروزی» دشمن خارجی و آگاهی از هزینه انسانی آن.
اینجا است که جای خالی آسیب شناسی و ریشه یابی بیشتر حس می شود، حکومت به جای ریشه یابی و درمان صرفا بر سرکوب و حذف اصرار دارد.
۵. پیامدهای بلندمدت روانشناختی (برای نویسنده و خواننده)
این روایت نشانه post-traumatic growth (رشد پس از تروما) است. او (سهیل)بارها زندان را تجربه کرده اما همچنان افشا میکند — نشانه تابآوری تکرارشونده.
برای خواننده: متن secondary trauma (ترومای ثانویه) ایجاد میکند؛ توصیفات حسی (صدا، بو، لرزش) خواننده را وارد فضا میکند و empathy عمیق برمیانگیزد.
نتیجهگیری: متن سهیل عربی نه فقط افشاگری، بلکه مطالعه موردی از روانشناسی زندا_سیاسی در رژیمهای اقتدارگرا است. نشان میدهد چگونه سیستم با ایجاد محیط مرگمحور تلاش میکند روح را بشکند، اما اراده انسانی برای معناسازی و مقاومت اغلب قویتر عمل میکند. این روایت، ادامه سنت ادبیات زندان (مانند آثار سولژنیتسین یا زندانیان ایرانی پیشین) است که تروما را به سلاح آگاهی تبدیل میکند.
فصل پنجم: هنجار سازیِ مرگ
(اعدام مصنوعی_ mock execution)
دقایقی پیش از آمار صبح، افسر نگهبان «محمدرضا» را از سلول بیرون خواند:
«عیوضی! بیا، اعزامی.»
«کجا؟»
«دادگاه.»
محمدرضا که هنوز خوابآلود بود، ناگهان دچار استرس شد و عینکش را پیدا نکرد؛ در حالی که همیشه جای ثابتی داشت. امیر و مهدی عینکش را به او دادند. در آن لحظات کوتاه، همه تلاش کردیم استرسش را کم کنیم و با روحیه بهتری به نبرد با روسای محکمه بفرستیمش.
رفت.
امیر و مهدی که لحظاتی پیش تلاش میکردند استرس محمدرضا را کاهش دهند، حالا خودشان در چنگال تشویش و اضطراب شدید گرفتار شده بودند:
«یعنی چی میشه؟»
«حکمش چیه؟»
«بعدش نوبت ما است؟»
این گمانهزنیها و نگرانیها تا ظهر ادامه داشت…ظهر، چند دقیقه پس از ناهار، صدای کلید ؛در باز شد. افسر نگهبان محمدرضا را به داخل سلول فرستاد و در را بست.
«شیری یا…؟» پرسش امیر با دیدن چهره محمدرضا نیمهکاره ماند.
از چهرهاش و اشکهایی که روی گونههایش جاری بود، معلوم بود. همه به کما رفتیم تا بالاخره گفت:
«محکوم به اعدام شدم!»به او گفتیم این حکم وحشت است، تو جرمی مرتکب نشدهای که مستحق اعدام باشی. اما او باور کرده بود که میخواهند اعدامش کنند. هر چه تلاش کردیم او را از این کابوس بیرون بکشیم، بیفایده بود. امیر و مهدی هم به حال او دچار شدند و به این نتیجه رسیدند که قرار است همه ما را اعدام کنند.نیمهشب، حدود ساعت یک بامداد، افسر نگهبان در سلول را باز کرد و مرا خواست. وقتی بیرون آمدم و در پشت سرم بسته شد، پرسید:
«وصیتنامهات را نوشتی؟»
گفتم: «بله.»
البته چیز خاصی برای بخشیدن نداشتم. وصیتنامهام همان مطالبی است که بهخاطرشان بازداشت شدهام: قیام علیه شکنجه و اعدام. این وصیت من برای عزیزانم بود.پس از حدود یک ساعت به سلول بازگردانده شدم. همسلولیهایم، بهویژه جوانها، رنگشان پریده بود. داشتند گردنهایشان را به راست و چپ، بالا و پایین حرکت میدادند.
پرسیدم: «این وقت شب، تمرین تقویت عضلات گردن؟»گفتند: «وقتی از تو پرسید وصیتنامهات را نوشتی، فکر کردیم بعد از اجرای حکمت، نوبت ماست. داشتیم گردنهایمان را برای طناب آماده میکردیم…»به آنها توضیح دادم که این نوعی عملیات روانی برای شکستن روحیه و مقاومت ماست. اما امید دادن در چنین شرایطی واقعاً دشوار بود. در دورانی که هر روز چند نفر اعدام میشوند، طبیعی بود که باور نکنند.
با این حال، پس از مدتی ترسشان ریخت. چند روز بعد، وقتی پاسیار به یکی از آنها گفت «حکم اعدامت بهزودی اجرا میشود»، او با آرامش پاسخ داد:
«معراج دادخواهان، سرِ دار است.*»
شکنجهگر به سکوت عمیقی فرو رفت.
■
*با اقتباس از «معراج مردان سرِ دار است»این جمله منسوب به حسین بن منصور حلاج (عارف قرن سوم هجری) است که هنگام رفتن به دار گفت: «معراج مردان سرِ دار است». حلاج که به اتهام «الحاد» و «ادعای الوهیت» (آنَا الحق) محکوم شده بود، مرگ را نه پایان، بلکه اوج وصل و معراج معنوی بازتعریف کرد.در روایت :
تحلیل نمادین:بازپسگیری مرگ از دست رژیم: رژیم مرگ را ابزار ارعاب میکند؛ زندانی آن را به ابزار افشاگری و معراج بدل میکند.
پیوند با سنت تاریخی مقاومت: حلاج قربانی قدرت خلافت بود؛ اینجا زندانیان سیاسی قربانی بسیج، سپاه و ….
این ارجاع، مبارزه را از سطح سیاسی روزمره به سطح عمیقتر معنوی-تاریخی ارتقا میدهد.
تأثیر روانی بر جلاد: جملهای که قدرت مطلقه را خلع سلاح میکند، چون نشان میدهد «شما فقط جسم را میکشید، اما روح را نه».
■□■
عملیات روانی در قزلحصار (و زندانهای مشابه) یک سیستم مهندسیشده وحشت است که هدفش تولید «زندانی شکسته» پیش از هر چیز است.
به راستی چگونه انسان در دل این ماشین مرگ، همچنان قادر به مقاومت معنادار و جمعی است؟
«معراج سر دار» تبدیل ترس به defi (چالش) است — پیامی که ستمگران را بیشتر از هر اعدامی تهدید میکند.این الگوها تکراری و مستند هستند و فراتر از یک زندان، بخشی از معماری قدرت رژیم جور و جهل هستند.
عملیات روانی در زندانهای ایران، بهویژه در مکانهایی مانند قزلحصار، بخشی سیستماتیک از استراتژی سرکوب است. هدف اصلی آن نه فقط مجازات جسمی، بلکه شکستن روحیه، اراده و هویت زندانی و ایجاد ترس فراگیر برای جلوگیری از مقاومت جمعی است.
۱. اصول کلی عملیات روانی در زندانهای سیاسی ایران
این عملیات بر پایه تکنیکهای شناختهشده روانشناختی مانند Learned Helplessness (ناتوانی آموختهشده)، Anticipatory Anxiety (اضطراب پیشبینیشده) و Dehumanization (غیرانسانیسازی) بنا شدهاند. هدف، تبدیل زندان به «ماشین شکست روحی» پیش از اعدام یا آزادی است. روشها شامل ایجاد عدم قطعیت مزمن، تهدید مداوم مرگ، جداسازی عاطفی و نمایش قدرت مطلق جلاد است. این تاکتیکها در گزارشهای حقوق بشری (هرانا، عفو بینالملل) و روایتهای متعدد زندانیان تأیید شدهاند.
۲:ایجاد اضطراب پیشبینیشده (Anticipatory Trauma):
احضار ناگهانی محمدرضا برای «دادگاه» در آمار صبح، بدون اطلاع قبلی. این باعث شوک فوری و جستجوی عینک (نماد کنترل از دست رفته) میشود.
همسلولیها ابتدا سعی در آرام کردن او دارند، اما بلافاصله خودشان دچار اضطراب جمعی («بعدش نوبت ما است؟») میشوند. این سرایت ترس (contagious anxiety) عامدانه است و پیوند همبستگی را به رقابت یا وحشت فردی تبدیل میکند
۳:تهدید مستقیم مرگ و وصیتنامه:
پرسش نیمهشب افسر: «وصیتنامهات را نوشتی؟» یکی از کلاسیکترین تکنیکهای شکنجه روانی در زندانهای ایران است. این عمل زندانی را مستقیماً با مرگ روبهرو میکند، زمانبندی شبانه آن خواب و آرامش را مختل میکند و حس «هر لحظه ممکن است» را القا مینماید.
مشابه اعدام مصنوعی (mock execution) یا نشان دادن حکم اعدام بدون اجرا، که بارها گزارش شده.
۴:تمرین گردن و هنجارسازی مرگ (Normalization of Death):جوانان کمتر از ۲۰ سال که گردنهایشان را تمرین میدهند تا برای طناب آماده شوند. این مکانیسم دفاعی ناخودآگاه است، اما زندان با تهدیدات مداوم آن را تحریک و تقویت میکند.
نتیجه: مرگ از «استثنا» به «روتین» تبدیل میشود. انفجارهای جنگ حتی به «خبر خوب» برای بسیاری از قربانیان شکنجه و خفقان بدل میگردد.
۵:
بازی انتظار و بلاتکلیفی (Waiting Game):
گمانهزنیها از صبح تا ظهر، بازگشت محمدرضا با حکم اعدام، و سپس واکنش زنجیرهای (امیر و مهدی هم به حال او دچار میشوند). این عدم قطعیت یکی از مؤثرترین ابزارهای ایجاد افسردگی و تسلیم است.
عملیات روانی گروهی و نمایش قدرت:جملاتی مانند «بچهها گرم کنید برای استقبال از یک معاند!» که شکنجه را به نمایش سرگرمی گروهی نگهبانان تبدیل میکند. این تحقیر جمعی حس انسان بودن را نابود میکند.
۶:اثرات روانشناختی عمیق ترومای جمعی و PTSD مزمن:
زندانیان نه تنها آسیب فردی، بلکه شاهد رنج یکدیگرند که empathy را به منبع درد تبدیل میکند.
شکستن مقاومت: هدف اولیه، جلوگیری از همبستگی است. اما روایت عربی نشان میدهد که گاهی نتیجه معکوس دارد (تابآوری جمعی).
بازتعریف معنادار توسط زندانی: پاسخ «معراج مردان سر دار است» (منسوب به حلاج) یک مقاومت نمادین است. مرگ را از شکست به پیروزی معنوی و افشاگری تبدیل میکند و جلاد را در سکوت فرو میبرد. این نمونهای از Post-Traumatic Growth است.
از منظر حقوقی، این صحنهها نقض فاحش اصول بنیادین حقوق بشر و حقوق کیفری است:اصل قانونی بودن جرم و مجازات (nullum crimen, nulla poena sine lege): محکومیت به اعدام برای اتهامات مبهم سیاسی، بدون دادرسی عادلانه.
ممنوعیت شکنجه و رفتارهای تحقیرآمیز (ماده ۷ میثاق بینالمللی حقوق مدنی و سیاسی): عملیات روانی، تهدید مداوم اعدام و تحقیر، مصداق شکنجه روانی است.
حق دادرسی عادلانه: انتقال ناگهانی به «دادگاه» بدون وکیل، اطلاع قبلی یا شفافیت، نقض اصول دادرسی منصفانه است.
اعدامهای گسترده در سایه جنگ، مصداق جنایت علیه بشریت (crimes against humanity) بهویژه هنگامی است که هدف، سرکوب سیستماتیک مخالفان سیاسی باشد.
زندان و دار نه ابزار «عدالت» بلکه ماشین سرکوب دولتی و سرمایهداری برای حفظ سلطه است. دولت با اعدام و تهدید مداوم، میخواهد «ترس» را به عنوان حاکمیت درونی کند و اراده جمعی مقاومت را بشکند.اما آنچه در این فصل رخ میدهد، دقیقاً جوهر آنارکوسندیکالیستی است:همبستگی و حمایت متقابل (Mutual Aid): تلاش همسلولیها برای کاهش استرس محمدرضا، و سپس توضیح عملیات روانی به جوانها، نمونهای زنده از همبستگی در برابر قدرت است.
اقدام مستقیم و مقاومت روزمره: پاسخ «معراج مردان سر دار است» یک اقدام مستقیم نمادین است؛ بازپسگیری معنایی مرگ از دست جلاد. این همان «propaganda by the deed» (تبلیغ از راه عمل) است که حتی در سلول مرگ ادامه دارد.
رد اقتدار و بازتعریف قدرت: حلاج (که خود قربانی خلافت بود) اینجا نماد مقاومت عرفانی-سیاسی در برابر قدرت مطلقه است. آنارکوسندیکالیسم این را به سطح مبارزه طبقاتی-سیاسی میبرد: دار، نه پایان، بلکه اوج افشاگری است؛ جلاد را در سکوت فرو میبرد چون با مرگ آگاهانه، مشروعیت نظام را زیر سؤال میبرد.
انقلاب از پایین: جوانان کمتر از ۲۰ سال که با تمرین گردن و سپس با جمله حلاج، از قربانی به فاعل مقاومت تبدیل میشوند، نشان میدهد که آگاهی و اراده جمعی حتی در عمیقترین سلولهای سرکوب، قابل سرکوب کامل نیست.
حاکمیت واقعی، از پایین و در همبستگی ساخته میشود، نه از بالا و با ترس. معراج دادخواهان سر دار، نه پذیرش مرگ، بلکه انکار مشروعیت جلاد و اعلام این حقیقت است که: «شما میتوانید جسم ما را بکشید، اما نمیتوانید روح آزادی خواهی را اعدام کنید_توصیف رنج به مانیفست بقا و پیروزی معنوی در دل ماشین مرگ دولتی.
سهیل عربی