Search

فریب در زندان قرچک؛ نمایشی برای بازرس‌ها و حقیقتی تلخ برای بازداشت‌شدگان

روایت یک زندانی سیاسی سابق

روایت دست اول از زندان قرچک که به‌تازگی (نبمه دوم آذر ۱۴۰۳) به دست ما رسیده، تصویر تکان‌دهنده‌ای از سرکوب، خشونت و فریبکاری نظام جمهوری اسلامی را آشکار می‌کند. این روایت، از لحظه دستگیری در میدان انقلاب تا انتقال به زندان قرچک، نه تنها ظلم سیستماتیک و فشار روحی و جسمی علیه معترضان زن را شرح می‌دهد، بلکه به‌خوبی نشان می‌دهد چگونه مقامات با ترفندهایی مانند نمایش‌های موقت و تغییرات سطحی تلاش می‌کنند چهره واقعی این زندان مخوف را پنهان کنند.
یکی از بازداشت‌شدگان خیزش انقلابی ۱۴۰۱ روایت کرده است که مسئولان زندان، موقعی که در اثر افشاگری‌های زندانیان و درز کردن شرایط ناگوار زندان به بیرون و رسانه‌ها، تحت فشار قرار گرفتند، چگونه با ظاهرسازی برای بازرسان، تلاش کردند تا حقیقت را پنهان کنند.

متن این گزارش به شرح زیر است:

«۲۵ آذر بود که در میدان انقلاب توسط نیروی انتظامی (تعداد زیادی زن و مرد) زن‌ها با عینک دودی و مقنعه و مانتو و شلوار بودند و هر کسی را که مقاومت می‌کرد را با کتک و لگد چند نفره ،به داخل ون پرتاب می‌کردند. به یاد دارم دختر ۱۶ ساله‌ای که با دوستش و با فریاد «زن، زندگی، آزادی» و گریه و فریاد را پرتاب کردند. به قدری با این بچه با خشونت رفتار کردند که من به یکی از آن‌ها که بیش‌تر فحاشی می‌کرد، گفتم از ابروهایت (مدل شیطانی رنگ کرده) شناسایی‌ات کردم. مراقب خودت باش!!
از آن‌جا، علی‌رغم همه دروغ‌هایی که می‌گفتند، (کمی پایین‌تر آزادتان می‌کنیم) ما را به یک پادگان در افسریه انتقال دادند. خیلی اتفاق‌ها افتاد که در مجال دیگری بازگویی می‌کنم. حدود ۷۰۰ یا بیشتر، زن بودیم و شاید حدود ۲۰۰ نفر مرد!
مردان را با کتک در حالی که لباس‌هایشان را روی سرشان کشیده بودند، به سالن دیگری هدایت کردند و زن‌ها را در نماز خانه و خوابگاه سربازان جای دادند. تقریبا ۴۰ ساعت بدون این که بدانیم چه خواهد شد، در محوطه ماندیم. ماموران قدرت نداشتند با زن ها مقابله کنند، چون دقیقا همان مامور زنی که گفته بودم با فحاشی برای جمع‌کردن زن ها در داخل خوابگاه آمده بود را به دستگیرشدگان داخل کشیدند و حسابی کتکش زدند. پس از آن دیگر جرأت نزدیک‌شدن به ما را نداشتند. روز دوم غروب، چند مثلا قاضی هر کدام از ما را دیدند و با سلیقه خودشان حکم آزادی یا زندان دادند.

مردان را با کتک در حالی که لباس‌هایشان را روی سرشان کشیده بودند، به سالن دیگری هدایت کردند و زن‌ها را در نماز خانه و خوابگاه سربازان جای دادند

وقتی نامم را بردند، گفتند که این اسامی آزادند اما با بیرون آمدن ما دست‌هایمان را با تسمه به یکدیگر بستند و در یک اتوبوس که همه صندلی هایش جمع شده بود و پنجره نداشت و فقط از درز کوچکی که بین صفحه‌های فلزی وجود داشت می‌شد فهمید که به خارج از شهر می‌رویم. در نهایت ما را به زندان قرچک یا همان زندان زنان شهر ری انتقال دادند. در بدو ورود ما را بررسی پزشکی و روانی می‌کردند و بعد باید درون یک اتاق جلوی یک خانم لخت می‌شدیم و می‌نشستیم و بر روی زانو بلند می‌شدیم که چیزی را وارد نکرده باشیم. بعد لباس‌هایمان را پوشیدیم و وسایل شخصی و کفش‌ها را در داخل یک کیسه پارچه‌ای تحویل دادیم. و به طبقه‌ای بالاتر انتقال داده شدیم. پس از دو روز بی‌خبری توانستیم با یک تلفن که چندین ساعت طول کشید تا نوبت به من برسد، به خانواده‌ام اطلاع دادم که کجا هستم. در دو روز گذشته چیزی نخورده بودم و آشپزخانه نفری یک تخم مرغ به ما داد که همان را خوردم.

وقتی تکلیف ثبت اسامی و …تمام شد، به بند قرنطینه وارد شدیم. برایم عجیب بود. همه چیز تمیز، ملحفه سفید بر روی پتوهای سربازی و دور تا دور همه تخت‌ها با نواری چین‌دوزی شده و ۲۰ سانتی از  پارچه متقال  پوشیده شده بود. مجموعا ۷ اتاق که  اتاق ۴ و ۵ بزرگ تر و بقیه کوچک بودند. دور تا دور تخت‌هایی در سه طبقه چیده شده بود و کف اتاق با یک موکت طرح فرش پوشیده شده بود.

تمیزترین و مرفه‌ترین اتاق متعلق به اتاق وکیل بند بود که زنی خودفروخته و جاسوس به نام مهزاد با کلاهبرداری مالی در این اتاق با دختری دیگر می‌ماند که مجرم مواد مخدر بود. (که البته مجبور شدند اتاق را به ما واگذار کنند). این اتاق‌ها در طرفین یک راهروی بلند که ابتدای آن به محل نشستن نگهبان شیفت بود و از همان جا غذا و دارو و ..را وارد می‌کردند. این بخش با میله‌های فلزی جدا می‌شد. انتهای راهرو به دستشویی‌ها و حمام‌ها می‌رسید که در واقع دو حمام بسیار کهنه و فرسوده و کثیف و سه توالت بود که یکی  از آنها قابل استفاده نبود و یکی هم مال همان خانم وکیل بند و دستیارش بود و قفل بود که بعد از پیگیری‌های زیاد باز شد. این توالت وضع بهتر و تمیز تری داشت.
در کنار آن‌ها هم یک در کوچک بود که به یک محوطه بزرگ رو باز با دیوارهای بلند باز میشد. هر روز از ۹ صبح تا (اگر اشتباه نکنم) ۶ عصر باز و سپس بسته می‌شد. انتهای محوطه هم یک فروشگاه بود که زندانی‌ها می‌توانستند با کارتی که بعدا صادر شد و خانواده‌ها در آن پول واریز می‌کردند، خرید کنند.

روز بعد ساعت ۷ صبح بیدار باش و سرشماری و بعد صبحانه بود. من در مدتی که آن جا بودم فقط توانستم نان و پنیر بخورم. یکی دو بار خوراک لوبیایی که خریدم و یک روز گوجه و خیارهمین. غذایی که هر روز می‌دادند، بسیار بی‌کیفیت و بد مزه و نپخته بود. یک روز که مرغ پخته بودند، مرغ‌ها بوی لاشه مانده می‌دادند. هر روز صبح و شب سرشماری می‌شدیم ولی متوجه شدیم برای ما آزادی عمل بیش‌تری قائل بودند. مجموعه کسانی که در این بند بودند، بیشتر تحصیل‌کرده بودند و چند روز بعد چند نفر را که سپاه دستگیر کرده بود و همچنین بانوی مهندسی که در یک مراسم روسری اش را پرت کرده بود، پیش ما آوردند.

دو یا سه روز بعد یکباره رییس زندان (صغری خدادادی ریاست کثیف و بدنام این زندان) به دیدارمان آمد و از ما خواست که مشکلاتمان را مطرح کنیم. برای کسانی که بار اول بود دستگیر شده بودند، بسیار عجیب و خوشایند بود.

همه متعجب بودند که چه پرسنل مهربان و دلسوزی! همان شب تعدادی لباس شامل یک دورس و شلوارهای رنگی به ما دادند، فرش اضافه کردند و آبی که از شدت طعم بد و شوری نمی‌شد خورد، یکباره شیرین شد. باتجربه‌ها لباس‌ها را قبول نکردند و گفتند حتماً بازرس قرار است بیاید؛ که همین‌طور هم بود.

رئیس زندان برای این که بتواند این خبرها را خنثی کند، تغییراتی را داده بود که ما فریب بخوریم و بعد از آزادی، از ویژگی‌های این زندان تعریف کنیم

یک آخوند و تعدادی مرد، فردای آن روز به تک‌تک اتاق‌ها سر زدند و از مشکلات پرسیدند. بعضی‌ها که شرایط بدی در خانه داشتند، از جمله کسانی که بچه کوچک داشتند یا سرپرست خانواده بودند، نام‌نویسی شدند و به مرور آزاد شدند.

در این مدت اتفاقات زیادی افتاد؛ از جمله فرستادن جاسوس به بند قرنطینه، خبرچینی‌های مهزاد، دعوا و تهدید و ارعاب توسط نگهبان‌ها که پس از رفتن بازرسین، یکباره تغییر چهره دادند. همچنین سه نفر را با دست‌وپای زنجیربسته به ۲۰۹ اوین فرستادند، به بهانه اغتشاش در زندان و البته به دلایل واهی دیگر (که پس از آزادی فهمیدیم). همین‌طور متوجه شدیم که تعداد دیگری از دستگیرشدگان همان روز، در ورزشگاه زندان در شرایط بسیار بدی نگهداری می‌شدند و جالب این بود که این بخش اصلاً به بازرسین نشان داده نشده بود.

بعد از آزادی خبرهایی شنیدم که شوکه شدم. ظاهراً قبل از ماجرای زندانی‌شدن ما، یک صدای ضبط‌شده از زندان قرچک بیرون آمده بود که از شرایط وحشتناک بندهای قرچک و بند قرنطینه، خون‌های شتک‌زده، کثیفی زیاد و رفتار بد نگهبانان گزارش داده بود. ضمن این که هفته قبل از آن، تعدادی از زنان یک بند را به آتش کشیده بودند.

رئیس زندان برای این که بتواند این خبرها را خنثی کند، قبل از دستگیری ما، با توجه به این که مطمئن بود تعدادی به آنجا منتقل می‌شوند، تغییراتی را داده بود که ما فریب بخوریم و بعد از آزادی، از ویژگی‌های این زندان تعریف کنیم. نه قبل و نه بعد از آن روز، هرگز نشنیدم که ملحفه تمیز و سفید به هیچ زندانی‌ای داده باشند. باید از پارچه‌های سفید و نو می‌فهمیدیم که فریب خورده‌ایم. ما خیلی خام بودیم و باید می‌دانستیم که جمهوری اسلامی بر اساس دروغ پایه‌ریزی شده است.

این روزها که گزارش دیگری از آن روزهای زندان منتشر شده، بر خودم واجب دانستم که به همه بگویم چه بر ما گذشت. هنوز برخی از ما حکم‌های سنگینی داریم. یکی از ما را روز دستگیری آن‌قدر زده بودند که در سرش سه ناحیه خون لخته شده بود و سکته مغزی کرده و اکنون تحت درمان است. دوست دیگری را آن‌قدر زده بودند که پایش آسیب دیده بود و مجبور شدیم شلوار جینش را پاره کنیم که مشکلی پیش نیاید.

از این موارد بسیار داشتیم که امیدوارم بتوانم در مجالی دیگر همه را بنویسم. به امید آزادی.»

انتشارات بیشتر ...