باور به خداوند و این ایده که جهان را موجودی برتر برساخته و خود او هم مدیریت میکند، به قدری در جهان شایع بوده و بر فرهنگها و سنتها سایه انداخته است که به نظر یک باور معیار (استاندارد) میآید؛ به طوری که اگر کسی به این ایده بنیادین باور نداشته باشد، خود را ناچار به استدلال میبیند. لاجرم، ظاهر امر این است که «خداناباوران» باید دلیل بیاورند، نه خداباوران.
به نظر میرسد نه فقط در گذشتههای دور، بلکه تا همین امروز و در جوامع توسعهیافته آمریکای شمالی هم، این خداناباوران هستند که در اقلیت عددی قرار دارند و اکثریت با کسانیست که در یک معنای وسیع کلمه، به ایده «خداوند» باور دارند. احتمالا همین برتری عددیست که موجب شده، «خداناباوران» در تلاش برای اثبات خود باشند! در حالی که باور به چیزی، مستلزم تدارک دلیل است و ناباورمندی طبیعتا نمیبایست مستلزم اقامه دلیل باشد. این قاعده تنها زمانی نادرست است که صحبت بر سر ادراک بیواسطه یا شهود باشد. یعنی لازم نیست کسی استدلال کند که آیا یک جرم آسمانی به نام «خورشید» وجود دارد یا نه؛ چون همهکس آن را همهروزه میبیند و خورشید موضوع ادراک بیواسطه است. اما این در مورد خداوند صدق نمیکند. بنابراین شاید محکمترین سنگری که یک خداناباور میتواند پشت آن بایستد و از آنجا جنگ معرفتشناختی خود را پیش ببرد، همینجاست: این منم که باید استدلال کنم یا یک خداباور!؟

برتراند راسل میگوید که اگر ادعا کنیم که یک قوری چینی بسیار کوچک در مدار خورشید و بین زمین و مریخ در حال گردش است، طبیعتا هیچ کس نمیتواند این ادعا را بهراحتی رد کند، زیرا اندازه این قوری به قدری کوچک است که هیچ تلسکوپی نمیتواند آن را تشخیص دهد. در نتیجه، نمیتوان وجود آن را اثبات یا رد کرد. با این حال، به صرف اینکه کسی نتواند وجود چنین قوریای را رد کند، دلیل بر این نمیشود که ما به وجود آن قوری باور داشته باشیم و یا حتی احتمال وجود آن را پنجاه-پنجاه بدانیم. راسل این مثال را به عنوان انتقادی به باورهای دینی مطرح میکند، تا نشان دهد که باور به موجودی الهی نیز نمیتواند تنها به دلیل اینکه قابل رد قطعی نیست، جدی گرفته شود؛ به عبارت دیگر، بار اثبات چنین ادعایی بر دوش کسی است که ادعا میکند، نه بر عهده کسی که به آن باور ندارد.
از طرح اشکال به استدلالهایی که له (یا در دفاع از) وجود خداوند است که بگذریم، خداناباوران سه دسته استدلال طرح میکنند تا ناباورمندی به ایده خدا را موضعی برتر و بهتر جلوه دهند. در واقع طرح اشکال به استدلالهای خداباورانه، موضعی تدافعی در یک گفتوگوست. اگر بخواهیم بدانیم که خداناباوران (Atheists) – علیرغم عنوان سلبیای که دارند («نا» در فارسی و A در زبانهای اروپایی، هر دو پیشوند «نفی» هستند و باوری را که وجود دارد، نفی میکنند) – ایجابا و اثباتا چه میگویند، و در این جدال معرفتی، چگونه طرح دعوی میکنند، خوب است که یک تقسیمبندی کلی داشته باشیم:
الف: استدلالهایی که ایده خداوند را زائد میدانند
این دسته میگوید که برای توضیح جهان و پدیدهها نیازی به فرض وجود خداوند نداریم و میتوان بدون این ایده، به تبیینهایی قانعکننده دست یافت.
ب: استدلالهایی که ایده خداوند را متناقض میدانند
این گروه از استدلالها به تناقضها و مسائل منطقی در مفهوم خداوند اشاره میکنند و بیان میکنند که باور به چنین موجودی بهلحاظ فلسفی و منطقی ناپایدار است.
پ: استدلالهایی که ایده خداوند را مضر میدانند
این رویکرد استدلال میکند که خداباوری تاثیرات منفی بر فرد و جامعه دارد و بهتر است که این ایده کنار گذاشته شود.
الف: ایده «خداوند» زائد است

داستان مشهوری در مورد نیوتن و دوست خداناباورش وجود دارد با این مضمون که نیوتن باورمند، دوستش را قانع کرده که جهان نمیتواند بدون یک خداوند توضیح داده شود: نیوتن مدل سادهای از منظومه شمسی میسازد و وقتی رفیقش با آن برخورد میکند، مصرانه میپرسد که سازنده این مدل شگفتانگیز کیست؟! نیوتن هر بار پاسخ میدهد که هیچ کس! اما وقتی با اعتراض دوستش مواجه میشود، قبول میکند که پاسخش واقعا نامعقول بوده است و چنین دستگاه فیزیکی سادهای باید حتما سازنده داشته باشد؛ و این چیزیست که دوستش در مورد دستگاه پیچیدهتر و بزرگتری که در کیهان وجود دارد، نمیپذیرد! سندیت این روایت را پژوهشگران تایید نمیکنند اما این واقعیت دارد که بسیاری از اهالی علم (Scientists) ادعا میکنند که میتوان کیهان در ابعاد وسیع، و حیات روی زمین را بدون توسل به ایده وجود یک خداوند توضیح داد. در داستانی که از یک منبع دینی نقل کردیم، نیوتن به عنوان یکی از پیشگامان علم در معنای جدید کلمه، در جای دفاع از ایده خدا نشسته است. منابع عموما گزارش میکنند که نیوتن واقعا خداباور بوده است!
این در مجموع یک رویکرد وسیع در شاخههای مختلف دانش مدرن است. زیستشناسان معتقدند که اگر شرایطی شبیه به آغاز ظهور اولین تکسلولی در سیاره تدارک شود، مثلا در یک مدل کوچک، میتوانیم واقعا شاهد ظهور یک تکسلولی باشیم که در حقیقت یک دستگاه بزرگ و پیچیده اما در اندازههای بسیار کوچک (Microbiologic) است. این ایده که شرایط مشابه آغازین میتواند منجر به ظهور حیات تکسلولی شود، بر اساس تحقیقات نظری و آزمایشهای انجامشده در زمینهای از دانش که Abiogenesis (پیدایش حیات از مواد غیرزنده) نامیده میشود مطرح شده است. یکی از معروفترین آزمایشها در این زمینه، آزمایش میلر-یوری است که در دهه ۱۹۵۰ انجام شد. در این آزمایش، شیمیدانها شرایط فرضی جوّ اولیه زمین را شبیهسازی کردند و توانستند برخی از آمینواسیدهای پایه، که بلوکهای سازنده حیات هستند، را تولید کنند. البته، شبیهسازی شرایط دقیق لازم برای تولید یک سلول زنده در آزمایشگاه هنوز محقق نشده است اما پژوهشگران معتقدند که این روند با پیشرفتهای بیشتر در شیمی و زیستشناسی دسترسپذیر خواهد بود.

جمعی از متخصصان کیهانشناسی، واقعا به دنبال نمونههای دیگری از ساختارهای پیچیده انداموار (ارگانیک) در شرایط جوی سیارههای دیگر میگردند و فکر نمیکنند که چنین چیزی به وجود خدایان یا خداوند دیگری در سیارههای دیگر وابسته باشد! در این حوزه، مطالعاتی درباره امکان حیات در سیارات دیگر با استفاده از شرایط مشابه زمین یا شرایط مناسب برای ظهور حیات پیچیده انجام میشود. پروژههایی مانند تلسکوپ جیمز وب و ماموریتهای مریخ، به دنبال یافتن نشانههایی از حیات، بهویژه در قالب «میکروارگانیسمها»، هستند. این پژوهشها عمدتا بر اساس اصول علمی انجام میشوند و نیازی به توضیحات فراطبیعی ندارند. در این راستا، متخصصان کیهانشناسی به احتمال وجود ساختارهای انداموار و پیچیده در شرایط جوی خاص سیارات دیگر باور دارند و این مسئله را به قوانین شیمی و زیستشناسی نسبت میدهند، نه به دخالت خداوند یا خدایان.
اندیشمندانی مانند نیچه، پیش از این در تبارشناسی اخلاق گفته بودند که نه تنها برآمدن ارزشهای اخلاقی را بر مبنای جامعهشناسی سیاسی و مطالعات تاریخی میتوان درک کرد و احتیاجی به دخالت «آسمان» نیست، بلکه حتی خود مفهوم «جوهر» – که بنیان متافیزیک در فلسفه است – مفهومی زائد است! نیچه ادعا میکند که ساختارهای زبانی، و در این مورد، تمایز دستوری میان «فعل» و «فاعل»، فیلسوفان را به پندار اشتباه «جوهر» (Substance) انداخته است: آنها فکر میکنند که سلسله همه افعال باید به یک فاعل اولیه برسد! کنایه او به ارسطو است که معتقد بود «خداوند»، موضوع تمامی محمولها و غایت نهایی تمامی افعال است! یعنی متافیزیک را بر دستور زبان استوار کرده بود. اما آیا واضح نیست که پژوهش در آنچه مردم خوب یا بد تلقی میکنند، مستقل از فرضیه وجود خداوند، معنادار است؟ آیا خود دستور زبان را باید حتما یک ذهن مشخص در ازل طرح کرده باشد؟ شاید حتی بتوان گفت که پژوهشگری که با فرض وجود خداوند برای تبیین هر چیز شروع میکند، احتمالا شروع نکرده، خیلی زود تمام میکند!
رویکردی مانند این را در هر قلمرویی از دانش میتوان در پیش گرفت؛ مثلا در علوم سیاسی میتوان پرسید که برای تبیین برآمدن «دولت» در معنای تجسم نظم سیاسی در حیات اجتماعی انسان، باید حتما موجودی فرانسانی را در گذشتهها تصور کنیم؟! آیا نظم اداری-سیاسی نمیتواند بر اثر آزمون و خطاهای مکرر تاریخی در بازههای زمانی چندهزارساله، یا چنددههزارساله پدید آمده باشد؟ آیا سرچشمه زیبایی، چنانکه افلاطون تصور میکرد، باید در یک «مثال» (Idea) فراحسی و فرامادی باشد که ما انسانها پیش از آنکه به این دنیا بیاییم به نحوی با آن آشنا بودهایم، یا روانشناسان و جامعهشناسان میتوانند برآمدن الگوهایی که زیبا تلقی میشوند را توضیح دهند بدون اینکه به مُثُل افلاطونی استناد کنند؟

ب: ایده «خداوند» متناقض است
جی. ال. مکی (J. L. Mackie)، فیلسوف استرالیایی قرن بیستم، بهویژه به خاطر استدلالهایش علیه وجود خداوند در زمینه فلسفه دین شهرت دارد. مکی با بهرهگیری از «مسئله شر» استدلال کرد که وجود شر در جهان با وجود خدایی که خیرخواهی و قدرت مطلق دارد، ناسازگار است. او در کتاب خود با عنوان «معجزه خداباوری: استدلال علیه وجود خداوند» (The Miracle of Theism: Arguments For and Against the Existence of God)، مسئله شر را به عنوان دلیلی برای تناقض ذاتی در باور به خداوند مطرح میکند. صورت کلی استدلال مکی را میتوان به این شکل خلاصه کرد:
۱. اگر خداوند قادر مطلق، دانای مطلق و خیرخواه مطلق است، باید هم بخواهد و هم بتواند که از وقوع هر گونه شر در جهان جلوگیری کند.
۲. با این حال، شر به وضوح در جهان وجود دارد.
۳. بنابراین، یا خداوند نمیخواهد از شر جلوگیری کند (که با خیرخواهی او ناسازگار است) یا نمیتواند (که با قدرت مطلق او در تناقض است) و یا ممکن است از وقوع آن ناآگاه باشد (که با دانایی مطلق او ناسازگار است).
این تناقض به نظر مکی نشاندهنده این است که ایده خداوند به صورت سنتی (به عنوان موجودی که همهچیزدان، همهجا حاضر و خیرخواه مطلق است) نمیتواند صحیح باشد. به باور او، این ایده شامل ناسازگاریهای منطقی است و بر این اساس، خداباوری نمیتواند توجیه منطقی داشته باشد.
برتراند راسل هم در آثار خود از جمله چرا مسیحی نیستم؟ (Why I Am Not a Christian) همین خط استدلال را تعقیب میکند: وجود شر در جهان با فرض یک خداوند خیرخواه و قادر مطلق ناسازگار است. اگر خداوند هم قدرت مطلق دارد و هم خیر مطلق است، چرا باید شر و رنج در جهان وجود داشته باشد؟

راسل میداند که خداباوران میتوانند به شیوههای مختلف به این اشکال پاسخ دهند؛ مثلا اینکه زندگی انسان، نوعی امتحان الهی یا آزمایش است و خداوند علیرغم توانایی یا دانایی خود عمل میکند چون میخواهد به انسان فرصت دهد. اما راسل میگوید که توضیحاتی اینچنینی تنها موضوع خداوند را پیچیدهتر میکند و مسائل تازهای به مسائل قبلی میافزاید. او در بحثهای فلسفیاش به این نکته اشاره میکند که فرض «طراح هوشمند» یا همان خداوند برای توضیح نظم جهان نیز به چرخهای بیپایان از توجیهها منجر میشود. او در آثار مختلفش، بهویژه در مقالاتی در باب مذهب و فلسفه (Essays on Religion and Philosophy)، بر این نکته تاکید میکند که با هر بار اضافهکردن ویژگی جدید به خدا، تناقضات بیشتری در تعریف او پدیدار میشود.
این رویکرد در واقع میخواهد تناقضهای منطقی خداباوری را نشان دهد و آنچه تحت عنوان «مسئله شر» در مباحث الهیاتی و فلسفی طرح شده، تنها مشهورترین شکل طرح این نوع تناقضات است.
در میان الهیدانان و متکلمان دوره اسلامی مسئلهای طرح شده بود که میان دو جریان کلامی، یعنی معتزلی و اشاعره، اختلاف جدی ایجاد کرده بود. به طور مختصر سوال این بود که آیا فعل خداوند معیار تشخیص عدل از ظلم است، در این معنا که خداوند هرچه بکند، عین عدالت است، و یا خداوند همواره منطبق با معیارهای عقلانی عدالت رفتار خواهد کرد؟ در این حالت دوم، قدرت خداوند محدود به عقل و معیارهای عقلانیست و در حالت اول، هم تناقضهای دیگری پیش میآید؛ مثلا آیا انسانهایی که با نقصهای مادرزادی به دنیا میآیند یا آنها که محکوماند که رنج بکشند، حق ندارند وضع خود را ناعادلانه قلمداد کنند چون خداوند چنین خواسته است؟!

در واقع برخی مواضع هستند که به لحاظ شناختشناسی «بر خود-غلبه-کننده» (Self-overcoming) محسوب میشوند. دههها پیش یورگن هابرماس، فیلسوف آلمانی، در انتقاد از آن دسته از متفکران چپگرای رادیکالی که همه امور بشری را با ارجاع به مقوله «قدرت» توضیح میدهند، از همین اصطلاح استفاده کرد. اگر قدرت در معنای زور و گردنکلفتی، همه شئون فرهنگی و حیات اجتماعی ما را توضیح میدهد، پس از کجا معلوم که طرحکننده چنین استدلالی خود تابع قدرت نباشد؟! در واقع تمامی خداناباورانی که ایده «خداوند» را مستلزم تناقض محسوب میکنند، چنین موضعی گرفتهاند. آنها میگویند فرض وجود یک مرجع نهایی برای همه چیز، نمیتواند بدون تناقض پیش رود. این در واقع رویکردی علیه ایده «خداوند» به منزله خدای واحد یا یکتاست. یعنی اگر مجمعی از خدایان تصور شود، چنانکه در جهان باستان نمونههای بسیار داشته است، این رویکرد برای نفی الوهیت، بلاموضوع میشود. بنابراین میتوان نتیجه گرفت که رویکرد «تناقض» در واقع استدلالی علیه یکتاپرستیست. در آیه ۳۹ از سوره یوسف در قرآن، کتاب مقدس مسلمانان، آمده است که «يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ» / «ای دو رفیق زندان من! آیا خدایان پراکنده بهترند یا خداوند یکتای پیروز و چیره؟» به نظر میرسد از حیث حساسیتهای منطقیِ این دسته از خداناباوران، ایده خدایان چندگانه بهتر باشد چون دستکم آشفتگی دنیا را بهتر میتواند توضیح دهد.
پ: ایده «خداوند» مضر است
بسیاری از خداناباوران، از جمله کسانی چون کریستوفر هیچنز و ریچارد داوکینز، معتقدند که ایده خداوند، بهویژه در قالب ادیان سازمانیافته، باعث ایجاد و گسترش اعتقادات و اعمالی میشود که میتوانند به جای ارتقای بشر، به سرکوب آزادیهای فکری و حقوق انسانی منجر شوند. هیچنز در کتاب خدا بزرگ نیست (God Is Not Great) مینویسد که ادیان خدامحور تمایل به ایجاد شکافهای اجتماعی، جنگها و تبعیضات اخلاقی دارند که نه تنها به پیشرفت فکری کمک نمیکنند بلکه مانعی جدی برای انسانها در شناخت حقیقی دنیای اطرافشان و حتی شناخت خودشان میشوند. از این منظر اگر نگاه کنیم، تمایزی میان چندخدایی و یکتاپرستی نیست؛ بلکه حتی میتوان گفت که اگر ایده یک خدایی مضر است چون به نظام تبعیض و شکاف و اختلاف منجر میشود، ایده چندخدایی هم به نحو اولی مضرتر است و این رویکرد به نفی الوهیت به طور کلی، چه در صورت «مجمع خدایان» (به تعبیر یونانی پانتئون یا در تعبیر فارسی «بغستان»)، منجر میشود.

خداناباورانِ حامی این رویکرد معتقدند که ایده خداوند باعث نوعی وابستگی روانی و فکری به یک قدرت مافوق میشود که افراد را به جای رویارویی با چالشهای زندگی و مسئولیتپذیری، به وابستگیهای مذهبی میکشاند. این رویکرد، همانطور که داوکینز در کتاب پندار خدا (The God Delusion) مطرح میکند، به نوعی بازدارندگی فکری میانجامد که میتواند از رشد علمی، خلاقیت فردی و تلاش برای فهم طبیعت جلوگیری کند. در چنین شرایطی، انسان به جای تکیه بر خود و جامعه برای حل مشکلات، به یک نیروی خارجی و نادیدنی وابسته میشود که این موضوع میتواند جامعه را از درک واقعیت و خودشناسی عمیق باز دارد.
در جهان باستان در نقاط مختلف زمین که چندخدایی حاکم بود، این شکل از وابستگی روانی هم تفصیل پیدا کرده بود و دم و دستگاه و سازمان به هم زده بود. تصور کنید که هر خدایی در عمل میتواند یک مجموعه معبد یعنی سازمان مذهبی داشته باشد، گردش مالی داشته باشد، برنامه سیاسی داشته باشد و این سازمانهای متعدد وابسته به ایزدان مختلف نه تنها با هم لزوما همسو و همافزا نیستند بلکه ایبسا به لحاظ منافع با هم تضاد و تصادم دارند. این نوع چندگانگی یا تکثر، مانند تکثری نیست که در دنیای اندیشه تبلیغ میکنیم یا در حیات سیاسی، بهنجار و حتی بهینه قلمداد میکنیم. اگر ایده خدا با تعصب و جزمیتاندیشی همراه است و میتواند هواداران جاننثار و فدایی و آماده برای عملیات «استشهادی» تولید کند، در یک جهان چندخدایی که پیروان خدایان با هم رقابت میکنند، چگونه میتوان عصبیت پیروان را مهار کرد؟ این عصبیت نه تنها در عرصه تفکر و اندیشه و فرهنگ، بلکه در عرصه تعقیب منافع مادی هم میتواند دیده شود و فجایع بزرگی ایجاد کند؛ همه پیروان هم به لحاظ ذهنی این آمادگی را دارند که اعمال خود را به گردن یک ایزد یا ایزدبانو بیندازند و خود را از مسئولیت مبرا کنند.