واژه شولد (Schuld) به آلمانی به معنای عیب و گناه است. همین کلمه، ضمنا «بدهی» هم معنا میدهد و صورت جمع آن شولدن (Schulden) به معنای بدهیهاست. جالب اینکه مفهوم مقابل آن هم همین معنای دوگانه را همزمان دارد: گلایبیگا (Glaubiger) به معنای طلبکار است اما به معنای «با ایمان» یا «مومن» هم هست! فریدریش نیچه، فیلسوف آلمانی، با طرح این دو مثال، ابراز عقیده میکند که تمامی برساختههای دین و اخلاق، ریشه در همین مناسبات مادی دارند. مفهوم گناه ریشه در وضعیت بدهکاری، و باورمندی در معنای دیندارانه کلمه، ریشه در وضعیت طلبکاری و دارندگی دارد. در «تبارشناسی اخلاق»، آنجا که نیچه میخواهد سرچشمههای دین و اخلاق را بررسد، این سرچشمهها را نه در آسمان، نه در وحی الهی، نه حتی در به اصطلاح فطرت انسانی، بلکه در همین مناسبات مادی جستجو میکند و مینویسد که «رابطه قراردادی میان طلبکار و بدهکار که به دیرینگی ایده «شخص صاحب حق» است»، اصلیترین مفاهیم هنجارهای جامعه انسانی را برساخته است.
شیوه نیچه در تحلیل فرهنگ که از آن با اصطلاح «تبارشناسی» یاد میکند، مورد استقبال پژوهشگران علوم انسانی قرار گرفت. البته تا آنجا که این روش، پیشفرضهای الهیاتی و دینی را کنار میگذارد و روی زمین به دنبال علت و ریشه میگردد، چیزی جز روش تجربی در پژوهش نیست و بنابراین ابداع خاصی محسوب نمیشود. آنچه رویکرد نیچه را متمایز میسازد این است که او این روش تجربی را متکی بر یک ابرنظریه فلسفی میکند: «اراده معطوف به قدرت».
این ابرنظریه میگوید که تمامی فرهنگ و مناسبات اجتماعی را ارادهای میسازد که معطوف به کسب قدرت است. به همین علت است که نیچه، ابرمردان تاریخ را سرچشمه تمامی ابداعات بزرگ در حیات بشری میداند. تمامی تاریخ بشر به تفریق از این ارادههای بزرگ، به تفریق از این قدرقدرتان، یا آشفتگی محض است محصول ستیزهگریهای کوچک و حقیرانه ارادههایی که با هم گلاویز میشوند و عملا یکدیگر را خنثی میکنند، و یا رفتارهای لجبازانهای که چیزی جز واکنش به همان ارادههای بزرگ نیست. ویلیام شایْرِرْ، نویسنده کتاب مشهور «رایش سوم»، گزارش میکند که آدولف هیتلر، دههها پس از مرگ نیچه، وقتی به موزهای سر میزد که به یادبود این فیلسوف آلمانی تاسیس شده بود، تعمدا به حالتی ستایشآمیز در برابر نیمتنه نیچه میایستاد و خبرنگاران و عکاسان، فرصت را برای ثبت این لحظه از دست نمیدادند! تو گویی هیتلر میخواست اینگونه القا کند که او هم یکی از همان ابرمردان تاریخ است که نیچه ظهور قریبالوقوع آنها را در آینده انتظار میکشید! در مشهورترین فیلمهای تبلیغاتی رایش سوم – که تا امروز به عنوان نمونه بارز یک حکومت تمامیتخواه در قرن بیستم شناخته میشود – هیتلر تجسم ارادهای برتر است که قادر است نه فقط سرنوشت آلمان را تغییر دهد، بلکه اراده او فوق اراده تقدیر قلمداد شده است!
اگرچه ابرنظریه «اراده معطوف به قدرت» ابتکار نیچه است، اما تحلیل مناسبات انسانی بر مبنای اراده یا خواست، در میان فیلسوفان دیگر، بهویژه فیلسوفان آلمانی دیگر، نسخههای متنوعی دارد.

مناسبات اقتصادی که مثالی گذرا در «تبارشناسی اخلاق» است، در مرکز توجه کارل مارکس، فیلسوف چپگرای آلمانی، قرار داشت. مارکس معتقد بود تمام سپهر فرهنگ، چیزی جز یک روکش، یا یک روبنا برای مادیترین مناسبات انسانی نیست. این مادیترین مناسبات انسانی، طبیعتا در اقتصاد باید جستجو شود. مناسبات اقتصادی به طور کلی، و شیوه تولید در هر مقطع زمانی، و آنها که شیوه تولید اقتصادی و سود حاصل از آن را کنترل میکنند، تعینبخشهای وجوه دیگر حیاتند و سرنوشت انسانها را معلوم میکنند. اصطلاحات بسیار مشهور «زیربنا» و «روبنا» که در ادبیات مارکسیستی پربسامد شد، برای اشاره به همین نسبت میان «ایده» و امر مادی، وضع و رایج شدند.
برای کارل مارکس و همفکرانش، شکی وجود نداشت که نه تنها «دین» و کل ایدههای دینی، بلکه تمامی آنچه که از جنس ایده است، محصول ارادههای اقتصادی معطوف به بهره بیشتر است. ایده شما، مبنی بر اینکه امروز بعدازظهر برای قدمزدن با چه نوع پوششی به خیابان بروید، از یک سو به اقتصاد شخص شما وابسته است و از سوی دیگر به اقتصاد کل جامعه و طبقات اقتصادی آن. معمولا آنهایی در مد لباس، الگوی بقیه گروههای اجتماعی میشوند، که در سلسلهمراتب اقتصادی بالاتر نشستهاند. بنابراین، امری ظاهرا حاشیهای یا سلیقهای هم، مانند مُدهای لباس، مستقیم یا غیرمستقیم، تابع مناسبات قدرت در معنای مناسبات اقتصادیست.
کارل مارکس، معتقد نبود که عدهای نخبه یا متفکر میتوانند جایی بنشینند و مناسبات اقتصادی مشخصی را رقم بزنند. آنطور که مارکس تاریخ تحولات را در جامعه انسانی مطالعه کرده بود او را به این عقیده سوق داد که وقتی تنش میان طبقات مختلف اقتصادی در یک جامعه به اوج خود میرسد، طبقات پایین علیه طبقات بالاتر انقلاب میکنند و مناسبات اقتصادی بهکلی تازهای را رقم میزنند. تحولی بزرگ و زیربنایی که دامنه تاثیراتش طبیعتا به اخلاق، معرفتشناسی و حتی سلیقه و ذوق مردم هم تسری مییابد و در یک کلام فرهنگ و ایدئولوژی تازهای به ارمغان خواهد آورد. به عبارت دیگر، این کنش انقلابیست که مناسبات زیربنایی اقتصادی را شکل میدهد و مناسبات اقتصادی هم به نوبه خود، روبنای حیات اجتماعی را برمیسازند. با این حال، او معتقد بود که به هیچ وجه کافی نیست که متفکران تلاش کنند تا برای درک مناسبات عینی و مادی موجود در جامعه، ذهنیت خود را بپرورند و با ابزارهای شناختی و پژوهشی، این مناسبات را دریابند، بلکه به همان اندازه و به موازات اینگونه تلاشها، باید عینیت موجود را هم تغییر دهند تا به ذهنیت آنها نزدیکتر شود! جمله مشهور مارکس که «دیگر وقت آن رسیده که فیلسوفان از تفسیر جهان فراتر رفته و مبادرت به تغییر آن کنند»، نشانه بارز همان ارادهگراییست که در تفکر آلمانی پیش از مارکس هم سابقه داشت و این بار، با توجه ویژه به اهمیت امور اقتصادی و ضرورت عمل انقلابی برای سرعتبخشیدن به تحولات در پیش، از دیگر نسخههای ارادهگرایی متمایز میشد.

بنابراین به هیچ وجه اتفاقی نیست که نمونه دوم نظامهای تمامیتخواه در قرن بیستم را مارکس و همفکرانش درست کردند! این فکر که از صدر تا ذیل، از الف تا یای زندگی شهروند را میتوان با تنظیم مناسبات بخصوصی در حیات اجتماعی، از پیش معلوم کرد طبیعتا کسانی را به فکر مهندسی فراگیر اجتماعی میاندازد. آنها که به عنوان نوعی خلاصهسازی تفکر مارکسیستی میگفتند «بگو چه درآمدی داری، تا بگویم که هستی؟»، اقتصادی دستوری را مدنظر گرفتند تا مطابق با آن، همه آنچه که یک شهروند باید باشد را طراحی کنند. آنچه که میخورد، آنچه که میپوشد، آنطور که احساس میکند و آنطور که میاندیشد. بنابراین نه تنها در آلمان زیر سلطه حزب ناسیونال سوسیالیستهای کارگران آلمان (مختصرا حزب نازی) بلکه حتی در شوروی مارکسیستی هم صحبت از نسخه تازهای از علوم انسانی شد که میبایست به وجود بیاید. در حالی که تئوریپردازان ارادهگرایی سیاسی در آلمان از علوم آریایی سخن میگفتند، پیروان مارکس هم در شوروی سابق از علوم مارکسیستی حرف میزدند. هر دو این اردوگاههای متخاصم سیاسی، البته در «سوسیالیسم»، یعنی در ترجیح منافع جمع به فرد، با هم اشتراک عقیده داشتند و لیبرالیسم را دشمن خود محسوب میکردند.
نمونه مشابه این تلاش برای بازسازی تمامیت حیات شهروندان مبتنی بر یک اراده واحد سیاسی را در ایران عصر حاکمیت آخوندهای شیعه هم میتوان پیدا کرد: آیتالله محمدمهدی میرباقری – که سمتهایی مانند ریاست فرهنگستان علوم اسلامی را بر عهده داشته است – در دفاع از ایده علوم اسلامی میگوید که حقیقت از مقوله کشف و استخراج نیست؛ بلکه از جنس جعل و ایجاد است! او معتقد است که حتی حقایق علوم تجربی مانند شیمی و فیزیک هم تا حد زیادی، «ساختنی» هستند. یعنی ارزشهایی که شما از پیش و به عنوان نظام معرفتی در ذهن دارید، در صورتبندی گزارههای علمی دخالت خواهند کرد. میرباقری که از اصطلاح گویای «اسلام حداکثری» برای توصیف پروژه خود استفاده میکند، سالها پیش در مقالهای با عنوان «مبانی نظری جنبش نرمافزاری» مینویسد: «علم از سنخ کشف واقعیات نیست؛ بلکه پدیدهای تولیدشدنیست که از نظام نیازمندیهای انسان متاثر میگردد. در نتیجه، علم در مرحله نخست متصف به حقانیت و بطلان میشود نه به صدق و کذب! بنابراین با ایجاد تحولاتی باید نسبت به تولید علوم حق و الهی اهتمام ورزید.»
تئوریپردازان ایده علوم اسلامی – که علی خامنهای، رهبر پیشین جمهوری اسلامی، زمانی آنها را با عنوان پرطمطراق «جنبش نرمافزاری» تشویق و تقویت میکرد – با تاکید بر اینکه جامعه اسلامی میبایست علوم اسلامی مخصوص به خود را تولید کند، در دهههای گذشته تلاشهای بسیاری صورت دادند تا محتواهایی را زیر عناوینی مانند طب اسلامی، شیمی اسلامی، فیزیک اسلامی، جامعهشناسی اسلامی و فلسفه اسلامی تولید و رایج کنند. با این حال، رجوع مکرر «علمای شیعه» به پزشکان مستقر در مجهزترین بیمارستانهای غرب، به گاه نیاز، و حرص آنها به تحصیل فناوری هستهای که متکی بر فیزیک نوین است، نشان میدهد که از ادعا تا عمل راه درازی در پیش است. پرواضح است که آنچه آنها برای جعل و ایجادش خیز برداشتهاند، سرنوشتی بهتر از علوم آریایی نازیهای آلمانی و علوم مارکسیستی دانشمندان شوروی سابق نخواهد داشت.
در علوم سیاسی، حکومتهای تمامیتخواه به حکومتهایی گفته میشود که در آن تمامی شئون زندگی شهروند توسط حکومت برنامهریزیشده و غالبا حتی به قیمت اعمال خشونت بر شهروند، اجرا میشود. چنین حکومتهایی، غالبا ایدئولوژیهای فراگیری دارند که با استناد به آن عمل میکنند و از این حیث، از حکومتهایی که آنها را «اقتدارگرا» یا مستبد مینامیم جدا میشوند. حکومتهای اقتدارگرا یا مستبد، فاقد ایدئولوژیاند و معمولا با محدودکردن تحزب و گاهی اعلان سیاست تکحزبی، فقط کنشگران سیاسی را محدود میکنند. به تعبیری، حکومتهای مستبد تمایل دارند که از زندگی اجتماعی، سیاستزدایی کنند و دستانداختن به سیاستی مانند سیاست تکحزبی، در همین راستاست. اما حکومتهای تمامیتخواه یا تمامیتگرا، برعکس، تمامی جزئیات حیات اجتماعی را سیاسی میکنند؛ از پوشش شهروندان در فضای عمومی گرفته تا مناسبات جنسی و زناشویی، تا فناوریهایی که شهروندان مجاز به استفاده از آنها هستند یا نیستند، چیزی از دایره خواست حکومتی بیرون نمیماند. حکومتهای تمامیتخواه معمولا از راه خلق یک یا چند دشمن، به تهییج احساسات تودههای مردم میپردازند تا رفتارهای خود را ضروری جلوه دهند. این دشمن بزرگ برای حکومت هیتلر، در درون مرزها یهودیان و در بیرون مرزها کمونیستها بودند. برای کمونیستهایی که در قالب شوروی سابق، حکومتی تمامیتخواه به مرکزیت مسکو تشکیل داده بودند، بورژوازی، یعنی طبقه سرمایهدار، دشمن داخلی محسوب میشد و نازیهای آلمان و متحدانش مانند حکومت موسولینی در ایتالیا، دشمن خارجی بود. برای حکومت شیعی مستقر در تهران، بهاییان دشمن درونی، زنان بیحجاب، در عرصههای عمومی دشمنی برای خانواده ایدهآل اسلامی، اسرائیل، دشمن منطقهای و ایالات متحده آمریکا «شیطان بزرگ» محسوب میشود. به این ترتیب، یعنی با خلق یک یا چند دشمن و هرچه سیاهتر جلوهدادن تصویر آن، سیاست حذف به گستردگی هرچه تمامتر به کار گرفته میشود تا در هر مرحله، سردمداران به اهداف خود نزدیکتر شوند. نیاز چنین سیستمهایی به یک دیگری شیطانصفت چنان بارز و حیاتیست که به نظر میرسد به نحو متناقضی، همواره آن دیگری دشمن را دستکم در پهنه رسانهها و در نظم سمبولیک امور حفظ خواهند کرد. سیاست گسترده حذف در سیستمهای تمامیتخواه، به آنچه که حذف میکند یا هدف سیاست حذفیست، نیاز مبرم دارد!

ارنست کاسیرر، فیلسوف و مورخ تاریخ اندیشههای فلسفی، در جلد چهارم «فلسفه صورتهای سمبولیک» در مقام توضیح معرفتشناسی جریانهای تمامیتخواه، که آنها را جریانهای فاشیستی مینامد، مینویسد: «آنچه ما حقیقت مینامیم در واقع چیزی جز روبنا نیست، یعنی در بنیان، شاهد و مدرکیست دال بر یک “غرض” (interest) ویژه که پشت آن است، و ما قرار است که آن را افشا کنیم. نظریه شناخت [در این صورت] جز همین فن افشاگری نیست؛ کشف حقیقتی نیست که فینفسه (an sich) وجود دارد، بلکه کشف نیروی آغازینیست که پنهان شده پشت این حقیقت، (مثلا حقیقت فلسفی یا دینی) یا نمادین شده در آن. این روند کشف، روند برگرفتن نقاب یا فاشسازی [است].» به عبارت دیگر، به لحاظ فلسفی، جریانهایی که تمامی امور را با استناد به مناسبات قدرت توضیح میدهند و مانند نیچه، مرتکب تقلیل مقوله حقیقت به مقوله قدرت میشوند، طبیعتا نمیتوانند نگاهی سیاسی و امنیتی به تمامی امور حیات اجتماعی نداشته باشند! مطبوعات، دانشگاهها و مدارس علمی و حتی فروشگاههای تولید مواد خوراکی یا پوشاک، همه به همان اندازه در مظان اتهام پنهانکردن یک خواست متفاوت قرار دارند که احزاب، سازمانهای صنفی و مراکز سیاستگذاری. این خواست متفاوت، باید با خواستی که معمولا «انقلابی»، «دینی»، «مقدس» و به هر حال برتر توصیف میشود، جایگزین گردد. در واقع، سیاسیسازی تمام شئون حیات شهروند، محصول تقلیل همه چیز به مناسبات قدرت است.
در حالی که ارنست کاسیرر – متوفی به سال ۱۹۴۵ میلادی – بارزترین نمونههای این سنخ معرفتشناسی را مارکسیسم و روانکاوی فرویدی میدانست، صورت جدیدتری از این تقلیل حقیقت به قدرت، در برخی اندیشههایی که پستمدرن نامیده میشوند یافتنیست. متفکران مکتب فرانکفورت، که نومارکسیست تلقی میشوند، اندیشه میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی، و مارتین هایدگر، فیلسوف آلمانی، با انتقادات مشابهی مواجهاند. یورگن هابرماس که خود در جوانی از اعضای مکتب فرانکفورت بود و بهمرور فاصله انتقادی از آنها پیدا کرد، در نقدی به اندیشههای پستمدرنیستی مینویسد: «در این هیئت فکری که از نیچه تا هایدگر و فوکو ادامه مییابد آمادگی خاصی برای هیجانزدگی، بیدلیل و علتی پدید میآید؛ متعاقب آن، خردهفرهنگهایی تشکیل میشوند که هیجانزدگی خود را از طریق انجام مناسک و شعائر در غیاب هر گونه محملی برای آن اعمال، تسکین میبخشند و از حقایق آیندهای خبر میدهند که ظاهرا پیشاپیش به شیوهای نامعلوم از آن باخبر گشتهاند! چنین بازی موهنی با جذبههای مذهبی و زیباییشناسانهاش، بهویژه در بین روشنفکرانی جاذبه یافته است که حاضرند فکر و اندیشه خود را در مذبح نیاز به معنایابی، قربانی کنند.»