«واژه “قدرت” در زبان عربی به معنای نیرو یا توان است. سیاست هم به معنای اداره کشور میباشد. هرگاه این دو واژه در کنار هم باشند، به معنای توانایی یا نیروی اداره کشور به کار میرود.
اما در فارسی، قدرت سیاسی به معنی نیروی مجازات است. برتراند راسل، فیلسوف انگلیسی، سرچشمه قدرت را ثروت، مذهب، سیاست، زور، انقلابها و غیره میداند.
در اینجا منظور، هرگونه قدرتی نیست بلکه فقط یک شکل از این قدرتهاست و آن “قدرت سیاسی” است.
پس باید پرسید: قدرت سیاسی چگونه به دست میآید و چه ابزارهایی دارد؟
از دید نگارنده، قدرت سیاسی ۴ ابزار کلی دارد. به دیگر زبان، از چهار روش میتوان به قدرت سیاسی دست یافت. آن چهار ابزار: زور، ثروت، نیروی روانی/ذهنی و نیروی مردمی است.
برای توجیه بیشتر چگونگی تقسیم منابع قدرت سیاسی، نموداری رسم کنیم با چهار دایره تو در تو. کوچکترین دایره که در مرکز سایر دایرههاست، دامنه ابزار زور را نشان میدهد.

نخستین ابزار قدرت سیاسی زور فیزیکی است. زور فیزیکی یا زور بازو، کوچکترین و نخستین ابزار قدرت سیاسی است که میتواند لوله تفنگ، زور شمشیر یا قدرت نظامی باشد. این ابزار، عریانترین، ناپایدارترین، بیمنطقترین و غیرانسانیترین ابزار قدرت سیاسی است که معمولاً در دست دیکتاتورهاست. بهراستی زور اقلیت جامعه، بدترین شیوه حاکمیت سیاسی است. زیرا این گونه از قدرت سیاسی از اهرم مرگ، گرسنگی، شکنجه، زندان، آوارگی و غیره برای رسیدن به قدرت و پایداری قدرت استفاده میکنند. حس جاودانگی یا ترس از مرگ و گرسنگی، انسانها را وادار به اطاعت میکند. محرک اصلی این اطاعت، زور است. اما زور، شکنندهترین گونه قدرت سیاسی نیز هست؛ زیرا زور همواره به یک اندازه اعمال نمیشود. با کاهش زور، ستمدیدگان در اندیشه جبران گذشته و انتقام برخواهند آمد و هر آن چشم به راه غفلت زورگویان هستند تا آنها را به زیر کشیده و انتقام بگیرند. اما در سایر ابزارهای قدرت سیاسی، با کاهش محرکها و برتری یافتن ستمدیدگان بر حاکمان، مردم کمتر در اندیشه انتقام خواهند بود.
دومین دایره قدرت سیاسی، ابزار ثروت است. ثروت بهخودیخود قدرت سیاسی به همراه ندارد، بلکه نیاز به تفکر انسانها نیز دارد. انسانها از ثروت خویش، بخش اندکی را صرف نیازهای مادی خویش میکنند؛ بخش بیشتر آن صرف برطرف کردن نیازهای روانی خویش مانند بالندگی روانی، شکوه زندگی، افتخارات اجتماعی، لذتهای بیشتر و غیره مینمایند. گاه این شکوه زندگی در برتریجویی دارندگان ثروت بر دیگر انسانها، خود را به نمایش میگذارد، و آن برتری، قدرت است، خواه سیاسی باشد، خواه اجتماعی. اما اوج آن برتری، از راه قدرت سیاسی است، خواه این برتری بر یک تن باشد، خواه بر میلیونها انسان. انسانها با ابزار ثروت میتوانند نیروی جسمی یا فکری یا قانونی مردم، یا حق رأی آنان را بخرند و به سرچشمه بزرگ ابزارهای اجتماعی، یعنی نیروی انسانی و قدرت سیاسی دست یابند. چون انسانها گاهی برای برطرف شدن نیازهایشان، نیروی جسمی، فکری و حتی حق قانونی، یعنی حق رأی خویش را برای نان و رفاه، سهیم شدن در قدرت، امنیت، احترام و غیره میفروشند و ثروتمندان از این نیاز آنان استفاده کرده و به قدرت سیاسی میرسند.
سومین دایره از قدرت سیاسی، استفاده از ابزار روانی-ذهنی است. این دایره بزرگتر و کاربردیتر از سایر دایرهها و ابزارهاست. زیرا ابزارهای یکم، دوم و حتی ابزار چهارم نیز به ابزار روانی-ذهنی نیاز دارند. نیروی روانی از چندین راه میتواند به کار گرفته شود: یکی از راه مذهب، دوم از راه سنت (ماترک فرهنگ و اخلاق نیاکان)، سوم از راه تبلیغات است.
مذهب، به کمک ترس و طمع انسانها، نیروی خویش را بر جامعه وارد میکند. ترس از جهنم و ترس از مرگ و نابودی، طمع بهشت و جاودانگی، برگ برنده نیروی روانی مذهب است. سنت از راه ترس از فرو ریختن دیوارهای اخلاق و هنجارهای اجتماعی، منشها و تعصبات خوب و بد نیاکان، خواست خود را بر مردم استوار میکند. تبلیغات نیز میتواند بر روان انسانها تأثیر دلخواه تبلیغکنندگان را بر جای بگذارد و آنان را به سمت و سوی دلخواه خود بکشاند.

چهارمین ابزار رسیدن به قدرت سیاسی، نیروی مردم است. نیروی مردمی، همانطور که در بالا گفته شد، به سه شیوه میتواند کاربرد سیاسی داشته باشد: یک، نیروی فیزیکی؛ دوم، نیروی فکری؛ سوم، نیروی قانونی یا حق رأی. در نمودار دایرهای، نیروی مردمی، بزرگترین دایره است که دیگر دایرهها را نیز در خود دارد. از دید عمق و گستردگی، دارای ویژگیهای برتری است. سه نیروی دیگر یعنی زور، ثروت و ابزار روانی-ذهنی، پلههایی هستند که برای رسیدن و بهدست آوردن نیروی مردمی به کار میروند. از دید دانش مدیریت، اداره یک سیستم نیاز به همراهی خودخواسته اعضای آن سیستم دارد. بدون جلب همراهی اعضای یک سیستم، مدیریت آن با دشواری روبهرو خواهد شد. هیچکدام از شیوهها و ابزارهای حاکمیت که در بالا یادآوری شد، بدون ابزارهای روانی-ذهنی نمیتوانند همراهی مردم را جلب کنند. و این تنها نیروی اراده مردم است که میتواند در راستای خواست مردم، در قالب یک حاکمیت، قدرت سیاسی را به دست آورد. همانطور که گفته شد، منطقیترین، انسانیترین و پایدارترین شیوه رسیدن به قدرت سیاسی، بهدست آوردن رأی آزاد مردم است. نیروی مردم بهتنهایی آن سه نیروی دیگر را با خود دارد. اما بهدست آوردن رأی آزاد مردم مشکلاتی به همراه دارد. چگونگی بهدست آوردن رأی آزاد مردم، همانا شیوهها، برنامهها، اهداف و رزومه یک تشکیلات سیاسی است. سه ابزار نخست (زور، ثروت و نیروی روانی/ذهنی) برای جذب نیروی مردمی به کار میرود. یعنی اصلیترین نیروی سیاسی، نیروی مردمی است. این نیروی مردمی نیز به سه شکل خود را نشان میدهد: (نیروی بازو، نیروی تفکر و نیروی قانونی یا رأی مردم).
بزرگترین مشکل بهدستآوردن رأی آزاد مردم، پراکندگی مردم است. رأی آزاد مردم مانند سیلاب است که باید برای یکدستکردن آن بسترسازی شود. این سیلاب نیاز به بستری دارد که در آن رهنمون شود. قدرت آزاد مردم مانند نفت خام است، مانند طلایی است که در دل کوه خوابیده. قدرت مردم برای پختهشدن و یافتن روند منطقی در راستای خواست قدرت سیاسی، نیاز به کار و تبدیلشدن از یک ماده خام به یک ماده کاربردی دارد، نیاز به پروردن دارد. بهدست آوردن رأی آزاد مردم از دو راه شدنی است: یکی آگاهی، دوم اعتماد.
بدون ابزارهای زور، ثروت و نیروی روانی-ذهنی، فقط به کمک نیروی مردمی میتوان قدرت سیاسی را بهدست آورد. زیرا نیروی مردمی، بهتنهایی سایر نیروها و ابزارهای قدرت را با خود دارد.
پرسش دیگری که پیش روی ماست این است که آگاهی چیست و چگونه بهدست میآید؟
هگل، فیلسوف آلمانی میگوید: «فلسفه، همانا زمانه خویش را اندیشهکردن است.»
آنچه که ابزارهای غیرمنطقی قدرت را مهار میکند و از آن رأی آزاد و قدرت عقلانی میسازد، آگاهی است. آگاهی خود دو گونه است: آگاهی به بایدها و آگاهی به نبایدها. پیشبینی آینده بهطور دقیق، کار هیچ انسانی نیست، اما رسیدن به مجهولات از راه معلومات، شدنی است.

ستارهشناسان به کمک روابط میان ستارگان، زمان چرخش آنها و فاصلهشان، میتوانند خسوف و کسوف را برای دهها سال آینده پیشبینی کنند. گرچه پیشبینی در رفتار انسانها با پیشبینی در علم ستارهشناسی تفاوت دارد، اما با توجه به اینکه مغز انسان هم محدودیتهایی دارد، تا اندازهای میتوان به کمک علومی مانند جامعهشناسی، تاریخ، روانشناسی و علم سیاست، به یک پیشبینی نزدیک به واقعیت از رفتار آینده انسان دست یافت.
بایدها همان کارهایی هستند که خوشبختی مردم در آنهاست و نبایدها همان کارهایی هستند که بدبختی و رنج مردم در آنهاست. خوشبختی مردم در رفاه آنان است و بدبختی مردم در رنج آنان.
همه جوامع انسانی برای رسیدن به آگاهی باید تجربه داشته باشند. بهترین آگاهیها تجربه است. گولخوردن، گرچه یک شکست است، اما اندوختهای است برای آینده. گولخوردن اگر پیش بیاید، راهی است که برای رسیدن به تجربه باید پیموده شود. بخشی از آگاهی از راه فریبهایی است که انسانها خوردهاند.
گاه میشود همیشه گول خورد، و آن هنگامیست که از فریبهای گذشته درس نگیریم. از زورگوییها باید درس گرفت. آگاهی از گولخوردن بهوسیله ثروت و فروختن خویش، آگاهی دیگری است که باید برای جلوگیری از شکستخوردن، آن را شناخت.
آگاهی از فریبهای روانی و ذهنیِ دین و نظامهای موهوم، یکی دیگر از تجربههای آگاهیبخش است؛ تجربهای که انسان و جوامع را به سوی اهمیت قانون و قرارداد اجتماعیِ برابر و دوطرفه سوق میدهد.
آگاهی از اینکه کشتن انسانها و حذف افکارشان راهحل نیست، و اینکه خشونت زمانی ریشه میدواند که نیازهای بنیادین انسانها نادیده گرفته شود؛ اینها آگاهیهایی هستند که جوامع را از سقوط بازمیدارند. حکومتها میآیند و میروند، اما مردم همیشه هستند.
آگاهی از اینکه نباید همه قدرت را برای همیشه به یک فرد یا یک گروه واگذار کرد. قدرت باید چرخشی باشد؛ باید میان گروهها و افراد به صورت تدریجی تقسیم شود. قدرت اگر متمرکز شود، فساد و سرکوب در پی خواهد داشت. نخستین و واپسین راهحل مشکلات، گفتوگوست. آنها که امروز بر زمین افتادهاند، فردا برمیخیزند. آنها که امروز تخت قدرت را اشغال کردهاند، روزی فرو خواهند ریخت.
میدان سیاست، عرصه آزمون و خطای نابخردان نیست. حاکمانی که یکبار به جامعه آسیب زدهاند، نباید دوباره آزموده شوند. نخستین اشتباه سیاسیِ یک فرد یا گروه، باید آخرین فرصت او باشد. قدرت سیاسی جای بازی نیست.
حاکمان نباید خود را به طبقهای ویژه بدل کنند. حاکمی که در میان مردم نیست، یا دزد است، یا خائن، یا بیگانه. حاکمان نباید برای خود «حق ویژه» قائل شوند: ثروت ویژه، امنیت ویژه، محل زندگی ویژه و… . آنان باید مانند مردم، با مردم، و در میان مردم زندگی کنند.
دوره زمامداری، مجلس، قضاوت و حکومت باید کوتاه باشد. آموزش و بهداشت باید رایگان باشد. مسکن ارزانقیمت، شالودهی یک زندگی شایسته است. هیچکس نباید بیسرپناه بماند. روابط بینالمللی باید بر پایهی احترام و همکاری حسنه استوار باشد. همهی انسانها، فارغ از جغرافیا، نژاد، باور، جنسیت یا گرایش سیاسی، باید از سطحی قابل قبول از رفاه برخوردار باشند.
اما اعتماد چیست و چگونه به دست میآید؟
اعتماد، ابزاری ذهنی و اجتماعی برای مهار قدرت سیاسی است. هیچ قدرتی، هیچ فرد یا نهادی نباید برای همیشه مورد اعتماد باشد. همین جمله، خود یک نیروی بازدارنده است؛ نیرویی که افسار قدرت را در دستان مردم نگه میدارد. ریشه اعتماد، در پیشینهی افراد، احزاب و گروههاست. قدرت سیاسی را نباید به هیچ فرد، جریان یا تشکیلاتی واگذار کرد مگر آنکه رزومهای روشن، اخلاقی و آزموده داشته باشد.»