به بهانه تولد فرانتس کافکا
سعید سبزیان
نویسندهای که تنها ۴۱ سال عمر کرد و تمام عمرش را هم در وحشت و ناخرسندی زیست، دنیاهایی را معرفی کرد که بسیاری از ما ایرانیان با دلایل موجه با آنها همذاتپنداری میکنیم. «زندگی کافکایی» چه شاخصهایی دارد که برای ما مرتبط به نظر میرسد؟ این یادداشت کوتاه مختصرا به این موضوع میپردازد.
«اگر برای زندگی ارزشی قائل هستیم، بگذار از آن خلاص شویم… من برای همیشه به خودم زنجیر شدهام، هستیام همین است و بس، و همین را دارم که با آن زندگی کنم.» این گفته کافکا نمونهای است از وضعیت انسانهای رنجور و هراسیده و مأیوس و تنها شدهای که به زعم اگزیستانسیالیستها خویش را در جهان رهاشده مییابند ولی با دقت مضاعف میتوان دریافت که این دست جملات کافکا نه تنها نفی زندگی نیستند، بلکه علاقه به زیستن و رابطه داشتن با سایرین را بیان میکنند. علاقهای که دریغ، از ما سلب میشود.
شعر و ادبیات معاصر ایران سرشار از این حسرتها و یأسهایی است که روح معاصر ما را بیان میکند و در نتیجه تصاویر کافکا و نقلقولها از داستانهای او بر در و دیوار خانههای ما جلوه میکند. این گستردگی علاقه به کافکا، علاوه بر وجوه زیباییشناسانهاش، بیانگر همذاتپنداری ما با تنهایی، درماندگی، حس گیر افتادن، حس ناچیز به شمار آمدن، و حس حبسهایی است که کافکا به ما نشان داده است و همگی ناشی از سقوط امنیتاند. ولی این حس حبسها هرگز حقیقتهای جهان نیستند. تلاش کافکا این بود که دریابد چرا زندگی وحشتبار است و مسبب وحشت کیست. چنین مضامینی همواره استیلای حکومت و قدرت بر شهروندان را برای ما تجلی میسازد.

فرانتس کافکا در سوم جولای سال ۱۸۸۳ متولد شد. از اساسیترین پرسشهای مطرح برای ما، این است که چرا نوشتههای کافکا را همه مردم دنیا میخوانند و از آن مهمتر چرا ما ایرانیان آثار کافکا را میخوانیم و گویی که درباره خود ما نوشته شدهاند؟ اگر به مضمون رمان «آمریکا» و «مسخ» یا «محاکمه» کافکا دقیقتر نگاه کنیم، وی از دلهرهها، اضطرابها و تشویشهای افراد در مواجهه با نیروها، قدرتها و ساختارهایی مینویسد که افراد در سایه سنگین آنها تقلا میکنند تا سر دربیاورند چه کسی هستند و چه روابطی آنها را در رنج میاندازد. در لابهلای این تقلای خویشتنشناسی که دردناک، تاریک، و توأم با اضطراب است، این افراد به دنبال امنیت میگردند. داستانهای کافکا بیربط با زندگی شخصیاش هم نبودند: وی در ترس زیست و این دلهرهها از همان روزهای کودکیاش و از زمانی شروع شد که دو برادرش را تا قبل از شش سالگی از دست داد و خودش هم در ترس مرگ زیست. او در خانوادهای یهودی متولد شد و پدرش بسیار بیرحمانه او را مهار میکرد و تمایل داشت که او را از داستاننویسی دور کند. اما ادبیات برای کافکا تسلای ترسها و رنجها بود. وحشت مرگ، سایه سنگین پدر و وضعیت کلی یهودیان در سایه «یهودیستیزی» سبب میشد تا کافکا رهایی و تسلایش را در داستان بجوید. چنانکه فیلسوف رومانیایی، امیل چوران، میگوید: «ما آدمیان در وحشت ممکنهای مخوف زیست میکنیم» و همین ممکنهای مهیب هستند که ما انسانها را وادار به روایت و داستانسازی میکنند. در شکلی دیگر، اومبرتو اکو، نظریهپرداز ایتالیایی، بهروشنی گفته است که ما «با خواندن روایات (درباره چیزهایی که دور و بر ما اتفاق میافتد، اتفاق افتاده است و یا حدس میزنیم که اتفاق خواهد افتاد) به خویشتن تسلا میدهیم.»
با تجمیع نظر این فلاسفه و توجه مردم به نوشتههای کافکا، میتوان گفت که کافکا برای ما ایرانیان که در سایه وحشت جنگ، استیلای حکومت، و دستگاه قضایی هستیم و در پیرامون خویش مرگها و حبسهای بسیار مشاهده کردهایم، به سبب آن تسلای روایی جذابیتی ده چندان دارد. داستان «محاکمه» او نمونه خوبی است: تصورش هم مخوف و هم مضحک است که فردی در دالانهای یک دستگاه قضایی گیر بیفتد تا «گنه ناکرده باد افره» را به دوش بکشد. این رمان از وضعیت فردی میگوید که در دستگاهی قضایی و به جرم ناکرده گرفتار آمده و باید در این دستگاه مرموز و مسلط خویش را تبرئه کند و این داستان وحشتبار چندان با زندگی در سیطره قانونهای سلطه، بیگانه و دور از ذهن به نظر نمیرسد: خوانندگان در بسیاری از سرزمینهای فاقد آزادی، چنین وضعیتی را ملموس مییابند و بهروشنی میتوانند خویش را به جای شخصیتهای مفلوک، درمانده، و بیپناه کافکا بگذارند.
همین همذاتپنداریهای داستانی است که برای ما ایرانیان جاذبه دارد و جای آن دارد که به یاد بیاوریم مردم چگونه با ادبیات با هم سخن میگویند و درد و آلام خویش را روایی میکنند. ارسطو نزدیک به دو هزار سال پیش به سازوکارهای روانشناختی-مداوایی (تسلایی) نمایش (و همچنین ادبیات) اشاره میکرد و روایت را همانند ابزاری رویینتنکننده و چیزی مانند پادزهر یا واکسن مواجهه با پلیدیها و وحشتها معرفی میکرد.
